تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

این پست را حذف کردم چون از اون شب تا حالا مدل خوابهام عوض شده. درست چیزایی رو می بینم که دلم نمی خواد! شاید دکترا راست نمی گن شایدم میگن هرچی هست اصراری به گفتن و تایید حرفشون ندارم !

 

 به لینکهای موسیقی کنار وبلاگ گوش کنید ،به زحمت دریافتش می ارزد

https://www.sharemation.com/atkindness/track01.mp3

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 21:30هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

با هم قرار داشتيم٬نمی‌دانم کجا يا به چه شکلی و برای چه؟ اما داشتيم و من ملتهب چنين داشتنی بودم.

خانه مان را  تازه عوض کرده بوديم آپارتمان شيک و مدرنی بود در يک مجتمع بزرگ .قرار بود تو هم بيايی اما نميدانم  چرا نیامدی و قایم باشک انگار بازی می کردی.

مادرم می‌شناختت و حمايتت می‌کرد اما نمی‌دانم  در مقابل چه ؟و  حتی نمی‌دانم به کدام جرم مخفی شده بودی و نمی آمدی.

 منتظرت بودم اما  باز نمی‌دانم چرا؟ و حتی نمی‌دانم اصلا چه کاره من بودی و چرا آدم بايد برای ديدن کسی که نمی‌داند چه کاره‌اش است و يا چه نسبتی با او دارد و يا چه سببی٬ لحظه شماری کند و دلشوره داشته باشد و داشتم آنهم  به چه حالی آنقدر که چند بار از خواب پريدم و آب خوردم و باز باقی التهاب  و رویا به سراغم آمد.

در خانه پدری هر چه به انتظار نشستم نيامدی. نمی‌دانم چرا يک هو سر از خانه فامیلی در شيراز٬ در آوردم که گاهی٬خانه يکی ديگر از فاميل های بوشهريم می‌شد! شلوغ بود کمی . دعوت بوديم به عروسی. خانه پر از مهر و آشنايی تو با آنها بود. همه مثل من منتظر آمدنت بودند.

سر سفره نشستيم چون کوچک ترها طاقت گرسنگی نداشتند.

لباسهای قشنگی به تن داشتم همان رنگ مورد علاقه‌ام ٬سبزآبی و رنگ مورد علاقه‌ات...يقه‌اش ۴ گوش دلبری بود .چادر سفيدی سر کرده بودم چون احساس می‌کردم یقه ام زیادی باز است و آنجا نامحرم زياد .

سر سفره منتظرت ماندم و مانديم اما دير شده بود. به داماد عمويم گفتم : الانه که تلفن بزنه دلم گواهی ميده که خبری ازش می‌رسه و او با لبخند گفت : آره تلفنم داره زنگ می‌زنه ... خودشه ...داره مياد .سر کوچست!

و  تا تو از سر کوچه برسی رفتم روژ لبم را تجديد کردم و نگاهی به آينه انداختم. مثل هميشه و شايد کمی بهتر بودم. ولی نمی‌دانم آدم برای کسی که نمی‌داند کيست و چه نسبتی با او دارد و يا خواهد داشت چرا بايد ملتهب باشد و رژ بزند و تو آينه نگاه کند که همه چيز مرتب باشد؟

چند لحظه بعد تو با لبی خندان و بعد از يک روز و شايد عمری طولانی آدرس آن خانه شيراز را پيدا کردی و وارد خانه شدي . همچنان كه ذوق ورودت از كش آمدن لبهايم احساس مي‌شد،صاحب خانه که يادم نيست چه كسي بود٬ چند کندوی جنگلی زنبور عسل هديه ام داد.

و تمام امروز  يک لحظه از رويای رويايم بيرون نيامدم.

 

 نجاتم بده را بشنوید:

 

 https://www.sharemation.com/entebah/Googoosh_NejatamBedeh.mp3

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 22:48هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 وقتی من طلوع خورشید را ندیده ام

 چگونه می توانم غروبش را

 زیباترین صحنه ، تصور کنم ؟

 

          عریضه و دوی سرعت را اگر رسیدید ببینید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 16:52هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

گاهی از لحظه ای تا لحظه ای دیگر چقدر متفاوت است! از حالِ چند ساعت پيش تا حالِ حالا نگاره‌هايي شكل مي گيرند و پر رنگ مي‌شوند! كافيست فقط بيشتر ببينيم بيشتر باور كنيم ،بيشتر بخواهيم كه خوشبخت باشيم .كافيست سعي كنيم حال را باور كنيم و گذشته  سياه را به ياد نياوريم و از آينده هيولايي دهشتناك كه هرگز وجود ندارد( اگر ما بخواهيم كه نداشته باشد) نهراسیم.آنوقت خواهيم ديد طعم زيباي دنيا و زندگي چيست.

چند ماه پيش وقتي  از سندهاي گذشته حسابداري شروع كردم تا به سندهاي روز رسيدم احساس رضايتي وصف نشدني كردم و  در چاه نوشتم :

" ديروز را به امروز    و 

                             امروز را درامروز  تثبيت کردم 

                                          اما فردا ؟ 

                                                       فردا٬ بايد خود بيايد!"

و گذاشتم تا فردا بيايد، بد هم نيامد همانطور كه خواسته بودم.چون مدتهاست به تجربه ديده ام همه ما آنچه كه مي‌خواهيم و تصور مي‌كنيم بر سرمان مي‌آيد،هيچ توجيهي هم پذيرا نيست اگر با خود صادق باشيم مي‌بينيم كه اينگونه‌است و گرنه همه مادر روز همانقدر وقت و سهم داريم كه بزرگان و انديشمندان وهنرمندان داشته‌اند كه اين حجم زمان ربط زيادي به نبوغ آنها نداشته ،آنها خواستند پس تمام كائنات به ميلشان شد و فراگرفتند و كاري كردند كه ماندني گرديد.

بياييد امتحان كنيم. باور كنيد من زندگي واقعي را شروع كرده‌ام اوائل كمي سخت اما شدني‌است پس می گویم :

نمي گذارم آينده ام كه احلامي شيرين است، رويايي بماند . گيرش مي‌اندازم در 4 ديواري بيداري  و به واقعيت تبديلش مي‌كنم .

 واي چه حالي دارد خوشبختي!

 

                                فعلا :درد و دل  و داستان:دوسرعت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 21:27هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

دوست داشتن پدیده ایست که برای اتصال دو نفر،شدیدا نیازمند رابطه ای دو طرفه است اما متعجبا برای جدا شدن تنها یک نفر کافیست تا بتواند همه علل و عوامل اتصال را بر هم بزند!

 

اینم عریضه ای دیگر که از وبلاگ درد و دلم کپی کرده ام.

و اینهم داستان دوی سرعت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 17:22هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |