طُرهای از مو٬ راه نگاهش را بسته بود اماديگر رمق پس زدن تاريکی را نداشت٬عادت کرده بود دنيا را کرکرهای ببيند.
خسته از انتظار براي يافتن وسيله٬ موافق جهت مسير٬ درحرکت بود اما هر بار كه وسيلهاي پيدا مي شد، نام مقصد را فراموش ميكرد!
زانتيايي نقرهاي چراغ زد. نورش آنقدر زياد بود كه بتواند از كركره نگاهش عبور كند و ديگر لازم نبود دستان تاول زدهاش را براي پس زدن دسته مو بلند كند!
رويش را برگرداند و مسير را عوض كرد.
بادِ وحشتي سرد، طُره را پخش و پخش تر كرد،آنقدر كه نور ِهمه چراغهاي لاابالی در تاريِ تارهاي قهوهاي گم شد.
صداي بسته شدن در ماشيني را شنيد و بعد صداي بسته شدن در و درهاي ديگر و ديگر مسافري باقي نماند.اما وسيله ميرسيد انگار...
_ آخرِ ِ ...
قيييييييييييييييييييييژژژژژژژژ(ترمز تاکسی)...
ـ چي ؟ كجا ؟
_ ممممممممم...آخر ِ دنيا !
_ چشماتو خوب باز كن و يه نيگا درست بنداز آبجي ،آخرِ ِ دنيا همينجاست که واسادی ! حرفي ندارم سوارت كنم و كرايه بگيرم اما فقط ميتونم برت گردونم اول دنيا. قبوله ؟
تارهاي تار و قهوهاي را که پس زد، همه جا تاريک شد .
آخر دنيا همينجا بود.
توضيح: آخرِ ِاول= اول ِ آخر!!!
مرداد ۸۴
