تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

آن روزهاي جواني در آرزوي اين روزها، پرسه‌زن خيابان يك طرفه‌اي  

 

بودم تا برنگشته برسم به اين روزها و  خيابان اصلي زندگي ! 

 

حالا كه رسيده‌ام ، تابلوي قرمز رنگ " در دست تعمير " بر سر

 

خيابانش نصب شده !

 

گويا بودجه پروژه دچار اشكال شده‌ و مسئولينش فراموش

 

كرده‌اند چه مي خواستند بكنند. شايد يك روز باران بوده و يك روز

 

گرما، يك روز نبودكارگر و روز ديگر نبود متخصص. نمي‌دانم؟

 

هرچه هست،  خسته و متحير مقابل تابلو ايستاده و پير شده‌ام و

 

جاده كه درست شد بايد بنشينم و عابرين مركب سوار جواني را

 

بنگرم كه در جاده يك طرفه زندگي با شتاب  مي‌روند . 

 

 

شتاب مركب ها

 

                              اي كاش مي توانستم راهنمايي باشم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 23:36هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 به اصرار دوستی قدیمی مطلبی را که پارسال نوشتم اینجا می گذارم شاید که غیرت و فرصتی یابم تا  ادامه اش دهم ...

 

باز امروزهواي نوشتن كردم.نوشتني مثل آنروزها كه خودم بودم و تنهاييهايم .آنروزها كه فرق داستان كوتاه و رمان را نمي‌دانستم كه شايد هنوز هم نمي‌دانم.آنروزها كه وبلاگي نبود و هر نوشته‌ام با يك رنگ و در كاغذي متفاوت مثل روزهاي شلخته بيحوصلگي ام نقش مي‌گرفت .

 

باز امروز هواي نوشتن كردم .نوشتن در فضاي زلال دختر بچگي .مثل آنروزها كه تخيلات كودكيم نمايشنامه‌اي مي‌شد در محله دوست داشتني و يادر مدرسه ام . چقدر دلم هواي سالن بزرگ مدرسه را كرده كه به دو به دوهايم را تحمل مي‌كرد. هواي آن روزهايي كه هيچ معلم و ناظمي من را شيطان و شلوغ نمي‌ديد، چون هميشه شاگرد اول بودم !ولي هم شيطان بودم و هم شلوغ و حتي گاهي  از زير درس در رو !

 

باز امروز هواي گفتن دارم .مثل روزهاي التهاب خانم شدن .آن روزها كه همكلاسيهاي دبيرستان، زنگ انشا مرا سپر ننوشته‌هايشان مي‌كردند و جلوي كلاس هُل مي‌دادند .

 

دفترچون من، زرد و فرسوده‌ام همينجاست جلوي رويم .اولين صفحه را مي‌گشايم :

عاطفه ...دوم تجربي ب ...دفتر انشاء .ا.ش. 1 .موضوع : «خداوند طلاق را دشمن دارد»

عجب موضوعي !

به نوشته‌هايم نگاه مي‌كنم .مي‌خواهم بدانم در آن روزهايی كه از ازدواج هيچ نمي‌دانستم چه برسد به طلاق ،نظرم چه بوده‌است ...چشمانم به نوشته ام خيره ‌مي‌ماند :

 

"...اگر خوش‌بيني نباشد .اگر كوته‌نظري ها از بين بروند و اگر زن ومرد با فكر و درك يكديگر ازدواج كنند ديگر طلاقي بوجود نمي‌آيد .ديگر چشمي اشكبار نمي شود و ديگر فرزندي منتظر  نمي ماند! "

 

و در پاراگرافي ديگر : " بعد از طلاق مرد چگونه تحمل كند كه ديگر همرازي ندارد ؟ فرزند بي‌گناه كجا برود؟ چه كند ؟چطور تحمل كند كه مادر را هرچند وقت يكبار و شايد هيچ بار ببيند ؟ و مادر ..."

 

"... اما گاهي طلاق بهترين راه است و گرچه قوانين آن بسيار سخت است و زن ومرد به راحتي اجازه طلاق ندارند اما گاهي تنها راه است !"

 

عجب! در 16 سالگي ام مي‌مانم ديگر نمي‌خواهم بنويسم .نمي‌خواهم بزرگ وخانم شوم مي‌خواهم در همين سن كمي بيشتر بمانم .انگار آن روزها چيزهايي مي‌فهميدم .اي كاش به اين دفتر زرد تا 4 سال بعدش نيز اهميت مي دادم ...نمي‌خواهم بنويسم .

 

ورق مي‌زنم ا.ش .2 موضوع : «اگر فقط 24 ساعت ديگر زنده باشيد چه انجام مي‌دهيد ؟ »چه موضوعي! به درد سنهاي بالا مي‌خورد .نوشته‌هايم جالب به نظر نمي‌آيد .تند تند ورق ميزنم .

 

ا.ش. ۶.موضوع اختياري :« يك قطره اشك » و باز خاطره‌هايي از جنگ ...ورق ميزنم ...

 

ا.ش.۷ اختياري : «ميليمترها و كيلومترها» خنده بر لبان ورچيده‌ام مي‌نشيند .خاطره يك روز شيرين .زنگ ورزش و بسكتبال افتضاح من ! مي‌خوانم :

 

" ژيلا كه مامانش آلماني و قدش 175 سانت بود با ريحانه و شعله 170 سانتي يه تيم قوي تشكيل دادند ، من و شهره و مريم كه كوچولوتر بوديم يه تيم . منم كه متخصص اسم گذاري بودم فوري به اونا گفتم تيم كيلومترا و به خودمون ميليمترا .شهره هم كه اسم مستعارش ميليمتر بود كاپتان تيم ما و چون ژيلا از همه بلندتر و كسي به سرش نمي‌رسيد كيلومتر !"

 

...ورق مي‌زنم ا.ش. ۸ موضوع :«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق » نمي خوانم .در خود موضوع مي‌مانم. مصرع بعدي بي مهابا و مكرر در ذهنم جولان مي‌دهد ، ثبت است بر جريده عالم دوام ما . ثبت است بر..ثبت است بر...چشمانم را مي‌بندم و سعي مي‌كنم به آن زمان برگردم .

 

دختركي لاغر و معمولي كه نه معني دوست پسر را مي‌داند ونه طنازي ! و عشق را ؟ يادم نمي‌ آيد .انگار همان يكبار بيهوشي جراحي كار قسمتهايي از حافظه ام را كرده‌است .چشمانم را باز مي‌كنم چاره‌اي نيست بايد از ميان كاغذهاي كنده شده عقايدم را ورق بزنم .

 

" پرسيدم آخر شما را چه مي شود ؟در عشق‌‌ ِ كيستيد چنين خندان ؟ به راه كه رويد كه خستگي برايتان معنا ندارد؟گفتند: برو كه ما مستيم ! عشقي داريم دلربا .قشنگتر از ماه .جاري تر از چشمه. پرستاره تر از آسمان .زيباتراز غروب خورشيد و حتي طلوعش.مهربان‌تر از لبخند مادر ! چه گوييم كه اينها تنها آفريدگان اويند .اينها ماده و او معناست ! برو كه شايد دلت روزي به عشق او زنده شود ..."

 

 

ا.ش .8.موضوع :« جواني»

 

" جواني داستاني بود پريشان داستان بي سرانجامي !...

به مادر بزرگم كه نگاه مي‌كردم ترس برم مي‌داشت .يواشكي از مادر مي‌پرسيدم : شما هم به اين پيري مي‌شويد ؟ و مادر به مهرباني مي‌گفت : بله همه پير مي‌شوند حتي تو . و من غم دنيا را در چروكهاي صورت آينده خود مي‌ديدم وآرزو مي‌كردم كه در جواني بميرم ..."

 

...واي... اكنون مي‌بينم ترس از پيرشدن در كودكي ديروزم همه جواني امروزم را گرفته تا زودتر در فردايم پير شوم !

 

بس است ! فعلا دوست ندارم بنويسم كه از خواندن نيز خسته ام .تنها آرزوي كودكيم هم برآورده نشد چون هنوز زنده‌ام. اما پيري فردا هميشه خسته‌ام مي كند .

 

                       ا.ش . 9 .موضوع :«خودم » !!!

 

                                                  ۲۶ دی ۸۳

 

                                                    ادامه دارد...

 

 

      و  عریضه را ببینید   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 18:23هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

هیچوقت  دوست نداشته ام سفارشی یا فرمایشی بنویسم گرچه گاهی در توانم است ،اما امشب به سفارش روح خسته ام می نویسم ...

می گذارم هر چه او دوست دارد دیکته کند. خستگی را ،عشقِ رفتن را ...

می گذارم تب این همه سالش جز جز کند و خُنکایش اراجیف گفته ام باشد. دیگران مگر کم می گویند؟

تا دیروز هر فیمنیستی را محکوم می کردم که گفتن تمایز را منشاء ایجاد تمایزهای جدید می دانستم و باعث مرد سالاری ،اما امروز به وضوح مناظر و اتفاقاتی می بینم که به قدرت زن افتخار می کنم و  حماقت و ضعف مردان را  به سخره می گیرم!

امروز روحم می گوید : عاطفه ! قوی ترین مردان دنیا هم ضعیفند چه آنکه با دیدن زنی پیچیده در شال و پالتو دست و پایش را گم می کند  و چه آنکه  دین و مذهب را بهانه می کند و چه آنکه فکر می کند ترحم (از نوع منت گذارش)  بخشنده ترین صفت برای  یک مرد است که نامش چیزی جز هوس نیست و

چه آنکه از وجدان تنها مانده در آینده مبهمش می هراسد!

 روح شریف! بیش از این  قلمم را آلوده نکن، که آنوقت این نوشته ها میشود مثل همانهایی که سالها مذمتشان می کردم.

 دل گرفته ام  اما ای  روح ،چقدر قدرتمندی ات را این روزها احساس می کنم و چقدر به تو افتخار می کنم که در بدترین لحظات می توانی مرحم درد باشی و ناصح .

حتی برای دل ریش خودت!

 

        راستی عریضه اینبار یه عکس توشه!    http://arize.blogfa.com/               

          پ.ن : قبلا از تمام  خواننده های آقا عذر خواهی می کنم. همه اش تقصیر روحی است ک دچار ریز بینی مرد جماعت شده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 22:52هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |