چند روز پيش وقتيكه از تنها فرصت مطالعاتي ام * در راه رسيدن به محل كار استفاده ميكردم و مطلبي را ميخواندم رسيدم به اين پاراگراف :
" اگر شما هر خشمي را تجزيه و تحليل كنيد، در پشت آ ن ترسي پنهان شدهاست كه درست به اندازه خودآن خشم وجود دارد. خشم بدون ريشه "ترس" امكان ناپذير است، علت آن ترس، نگراني براي از دست دادن يك موضوع مادي يا يك ارزش دروني است و شخص مهاجم نميخواهد ترس بر او غلبه كند و دوام يابد پس عصباني مي شود"
و بعد مثال زده بود كه اگر فردي در آرامش خود باشد و فرد ديگري صداي موزيكي را بلند كند، آن فرد چون آرامشش از بين رفته عصباني ميشود و ممكن است فرياد هم بزند و از فرد مقابل بخواهد كه موزيك را قطع كندو فرياد فرد دفاعي است در مقابل ترس از به هم خوردن فضاي آرامشش...
همينطور كه مطلب را ميخواندم مثالهايي در ذهنم شكل ميگرفت. اول سعي كردم مثل اغلب اوقات با مطلب دست و پنجه نرم كنم و قبولش نكنم ( اين كاريست كه اغلب انجام ميدهم و روش بدي هم نيست براي بهتر فهميدن موضوع). گفتم مگه ميشه ؟ يعني اينهمه ما از صبح تا شب داد مي زنيم و عصباني مي شيم از چيز يا چيزايي ميترسيم؟ يادم افتاد از صبح تا حالا كلي داد زدم پس خودم كه به شجاعت هميشگيم افتخار ميكنم از ترسوهاي دبش روزگارم؟! نه بابا اين مقاله كشكه! اما فكرش حسابي قلقلكم داد كه براي عدم يا حتي اثبات" ريشه هر خشمي ترسه" بیشتر وقت بزارم و اتفاقا همون روزی که مقاله رو خوندم ،كلي آدم خشمگيني بودم و همينطور شاهد خشم ديگران . اول از همه صبح كه از خواب پاشده و در حال آماده شدن بودم از طبقه پايين مامان داد زد كه "تو هنوز نرفتي ؟" و فريادش پر از عصبانيت بود پس نتيجه گرفتم، از ترس دير بودن و نرسيدن من به سرويس محل كارم فرياد مي زند و من بي اختيار از اون بالا داد زدم كه "مگه من بچهام كه اينقدر نگرانيد؟ "به اينجا كه ميرسم گيج ميشم. دليل خاصي براي ترس خودم نميبينم. نميدونم شايداين عصبانيت ها عادت شده اما ريشهاش كجاست؟ كمي بيشتر...
مي رسم به ترس از بزرگ نشدن ، نكنه هميشه پدر مادر بايد به خودشون حق دخالت بدن ؟ نكنه بخوان كنترل كنن و ...
سرم گيج ميره از اين همه وحشت خفته در درونم .
الان ديگه سر كارم . همکارم با اخم وحشتناكي وارد اتاق مي شه. با هيچكس حرف نميزنه عنقش تو همه. بعد از يه مدت فكر ميكنم آهان مال باخت ديشب فوتباله اما اين ديگه از چي ترسيده كه عصبانيه؟
_ حالا باختيم كه باختيم، مکزیک تيم خيلي قوي ايه و ...
_ مي ترسم بازي بعدي با پرتقال رو هم ببازيم
يهو ذوق ميكنم و ترس از نداشتن افتخار، ترس از حذف ايران و باقي رو اضافه مي كنم به موج عصبانيت همه همكارها كه اخماشون گره خورده به هم.
ديگه ادامه نميدم و ذهنم ميره به يه بنده خدا كه با عصبانيتهاش زندگي خودش و زنشو خراب كرد تا كار به جدايي كشيد چون ميترسيد زنشو از دست بده و داد !
تا اينجاي ماجرا را قبول ميكنم اما دوست ندارم ترسو بمونم و دائم عصباني بشم و باز دوست ندارم فقط مسئله عنوان كنم و ازش بگذرم بايد نترسم بايد خشمگين نشم و سعي كنم خودم و حداقل اطرافيانمو به آرامش برسونم به! عجب كلمه قشنگي راز زندگی رسیدن به همین كلمست!...
چون هر بار نوشتم ادامه دارد، ادامه ندادم ديگه نمينويسم ولي سعي ميكنم باقيش رو هم بگم ...(در پست بعدی )
* استادانی که مدرکی بالای دکترا دارند هر چند وقت یکبار برای تدریس به کشورهای خارجی می روند و من سال پیش مطلبی نوشتم که در آن تنها فرصت مطالعه من مطالعه در مینی بوس شرکت بیان شده بود!


