تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

روز پرمشغله‌ام به غروب نزديك ‌مي‌شد. توي اين اوقات شلوغ قبل از مهر كه مثل شب عيد، مردم انگار يادشون مي‌افته بي رخت و كيف و كفشن و پياده هم نمي‌شه از بين جمعيت رد شد چه برسه با ماشين و بعد از 6 ماه كه نوبت دكتر گرفته‌اي و حالا مي‌خواي نسخه‌اش را بپيچي اونهم جايي به سفارش خانم دكتر در آن سر شهر،گول راننده تاكسي را مي‌خوري و سوار مي‌شي به هواي مسيري كه كمتر تاكسي‌اي مي‌بره...

صدای راديوش را بلند می کنه و گوينده تند و تند از خانمي كه يكي از نويسندگان فلان برنامه است، تعريف مي كنه كه چند ليسانس و فوق ليسانس و مدرك تافل و غيره داره...

 

_ مي گم شما با اين همه تبحر چرا اينقدر متناتونو پر غلط و خط خطي مي‌نويسيد؟ ضمنا ما شنيديم مسير پارك وي تا انقلاب رو دور مي زنيد تا برسيد خونه ؟ راهو بلد نيستيد يا مشكلي داريد؟

 

و نويسنده‌ي "مالتيپٍل مدرك " با لهجه‌اي شلخته مي‌گه:

 

_ چون فوق ليسانس من جامعه شناسيست و من علاقه زيادي به مردم دارم و به دنبال سوژه ام، مسيرهاي بلند را انتخاب مي‌كنم تا ...

_ ببخشيد آقا مگه شما نگفتيد توحيد،شمس آبادي، انقلاب ؟ پس چرا از شمس آبادی رد شدید؟

 مجبور مي‌شم پياده از بين يه عالم ماشين و عابر پياده ردشم و به حرفاي اون خانمه كه دنبال سوژست فكر كنم. فقط همين امروز، من حقيري كه رتبه علوم اجتماعي دانشگاه تهرانم  7 بود اما نرفتم و هرگز جامعه شناس نشدم و در عوضش جامعه هم هرگز مرا نشناخت ، حداقل 20 تا سوژه ديدم و شنيدم كه... يه هو يه سوژه  که شاید بعضیا دیدن مي بينم !!!

حالا ديگه سفارش داروهاي ساختني رو دادم و باز مجبورم كلي پياده برم .

 

_ اي بابا ! چرا داريد از رو پل هوايي مي‌ريد؟ مگه نگفتيد اگه سوار شم  اينجا پيادم مي‌كنيد؟

 راننده وسط زمين و هوا و پل هوايي محكم ترمز مي‌كنه و من با عصبانيت اسكناس درشتي به او مي‌دم و در رو محکم می بندم

 

_ امان از دست شما راننده ها كه يكيتون راست نمي گيد.

چند لحظه می ایسته و متعجبه که چرا باقیشو نمی گیرم اونم تو اصفهان !

 

 تاريكه و مجبور مي‌شم  دوباره كلي پياده روي و سوژه‌هاي حداقل اين 2 هفته اخير را مرور كنم . حيف و حيف كه با چشمهام، اين مدت آدمها و اتفاقاتي مي بينم كه قبلاها نه مي‌ديدم و نه وجود داشتند و نه حتی باور‌كردني بودند و حيف و صد حيف كه به هزار و يك دليل كه هزار و يكمينش كمي وقته، نمي‌تونم به روي وب و كاغذ بيارمشون.

درست مثل آدمی شدم که توی خواب دزدا میان دار و ندارش رو برمیدارن که ببرن اما نمیتونه فریاد بزنه و هیچ صدایی جز ناله ی خفیف از حنجرش در نمیاد.

 

پُرم از یه عالمه حرف نگفته از جامعه با مهری که به مهر هم نزدیک می شه !

 

خدايا چقدر خسته‌ام و "چه قدر " از گفتن و شنيدن اين تركيب تكراري هم خسته ام!

 

ای کاش آدرس این خانم تافلی،نویسنده، جامعه شناس، ژورنالسیت، زبان انگلیسی، فرانسه ای، مدیر برنامه رو داشتم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 22:14هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

  1-2-3-4 نفر يا بيشتر :

 

  " نوشتن را جدي نمي گيري.وبلاگت را به روز نمي كني. دغدغه‌ات نيست! "

 

 1-2-3-4 ، 500 بار مي گويم :

 

" نوشتن را دوست دارم. راحتم مي‌كند. به آرامش مي‌رساندم. دغدغه‌ام نيست اما آنها را فروكش مي‌كند. راستي كه فلوكسيتين است. واليوم است و حتي زاناكس. "

 

 

انگار فقط وقتي مي‌نويسم كه دل پري دارم. دل پر يا ذهني آشفته؟

 

 امشب به حقارت دنيا فكر مي‌كنم. به بزرگي انسان و دردهايش. به خودم و دغدغه‌هايم كه از حجم دنيا زده بيرون !

  بايد فكري كرد. بايد دنيا را بزرگتر كرد. از پس كوچك كردن مشكلات كه برنمي‌آيم ؟!

 

پس به نوشتن با جديت بيشتري نگاه مي‌كنم و 1-2-3-4 بار يا بيشتر مي‌نويسم :

 

                             " بايد دنيا را بزرگتر كنم"

 

چند وقت پیش پیامی از یک دوست داشتم که آوردنش را جایز دانستم:

 

بر سر گور کشيشي در کليساي وست مينستر نوشته شده است: کودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

 

 

 

            

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:15هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |