روز پرمشغلهام به غروب نزديك ميشد. توي اين اوقات شلوغ قبل از مهر كه مثل شب عيد، مردم انگار يادشون ميافته بي رخت و كيف و كفشن و پياده هم نميشه از بين جمعيت رد شد چه برسه با ماشين و بعد از 6 ماه كه نوبت دكتر گرفتهاي و حالا ميخواي نسخهاش را بپيچي اونهم جايي به سفارش خانم دكتر در آن سر شهر،گول راننده تاكسي را ميخوري و سوار ميشي به هواي مسيري كه كمتر تاكسياي ميبره...
صدای راديوش را بلند می کنه و گوينده تند و تند از خانمي كه يكي از نويسندگان فلان برنامه است، تعريف مي كنه كه چند ليسانس و فوق ليسانس و مدرك تافل و غيره داره...
_ مي گم شما با اين همه تبحر چرا اينقدر متناتونو پر غلط و خط خطي مينويسيد؟ ضمنا ما شنيديم مسير پارك وي تا انقلاب رو دور مي زنيد تا برسيد خونه ؟ راهو بلد نيستيد يا مشكلي داريد؟
و نويسندهي "مالتيپٍل مدرك " با لهجهاي شلخته ميگه:
_ چون فوق ليسانس من جامعه شناسيست و من علاقه زيادي به مردم دارم و به دنبال سوژه ام، مسيرهاي بلند را انتخاب ميكنم تا ...
_ ببخشيد آقا مگه شما نگفتيد توحيد،شمس آبادي، انقلاب ؟ پس چرا از شمس آبادی رد شدید؟
مجبور ميشم پياده از بين يه عالم ماشين و عابر پياده ردشم و به حرفاي اون خانمه كه دنبال سوژست فكر كنم. فقط همين امروز، من حقيري كه رتبه علوم اجتماعي دانشگاه تهرانم 7 بود اما نرفتم و هرگز جامعه شناس نشدم و در عوضش جامعه هم هرگز مرا نشناخت ، حداقل 20 تا سوژه ديدم و شنيدم كه... يه هو يه سوژه که شاید بعضیا دیدن مي بينم !!!
حالا ديگه سفارش داروهاي ساختني رو دادم و باز مجبورم كلي پياده برم .
_ اي بابا ! چرا داريد از رو پل هوايي ميريد؟ مگه نگفتيد اگه سوار شم اينجا پيادم ميكنيد؟
راننده وسط زمين و هوا و پل هوايي محكم ترمز ميكنه و من با عصبانيت اسكناس درشتي به او ميدم و در رو محکم می بندم
_ امان از دست شما راننده ها كه يكيتون راست نمي گيد.
چند لحظه می ایسته و متعجبه که چرا باقیشو نمی گیرم اونم تو اصفهان !
تاريكه و مجبور ميشم دوباره كلي پياده روي و سوژههاي حداقل اين 2 هفته اخير را مرور كنم . حيف و حيف كه با چشمهام، اين مدت آدمها و اتفاقاتي مي بينم كه قبلاها نه ميديدم و نه وجود داشتند و نه حتی باوركردني بودند و حيف و صد حيف كه به هزار و يك دليل كه هزار و يكمينش كمي وقته، نميتونم به روي وب و كاغذ بيارمشون.
درست مثل آدمی شدم که توی خواب دزدا میان دار و ندارش رو برمیدارن که ببرن اما نمیتونه فریاد بزنه و هیچ صدایی جز ناله ی خفیف از حنجرش در نمیاد.
پُرم از یه عالمه حرف نگفته از جامعه با مهری که به مهر هم نزدیک می شه !
خدايا چقدر خستهام و "چه قدر " از گفتن و شنيدن اين تركيب تكراري هم خسته ام!
ای کاش آدرس این خانم تافلی،نویسنده، جامعه شناس، ژورنالسیت، زبان انگلیسی، فرانسه ای، مدیر برنامه رو داشتم...
