تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

به سن مدرسه نرسیده و شاید 5 ساله بودم که چون حروف الفبا و صداهایشان را می شناختم هر تابلویی را که می دیدم، می خواندم و از این شق القمر کاریم کلی ذوق می کردم. تازه انگلیسی را هم به همین شکل می خواندم و تا زمانی که استثنایی در تلفظ نبود مثل" mazda" و در فارسی "بانک" ، مشکلی نبود تا اینکه یک روز و روزهای دیگر تابلوی عجیبی توجه ام را جلب کرد "دوزندگی حمید" !!!

به فکر فرو رفتم که حمید چه طوری 2 زندگی دارد؟ مگر می شود دو زندگی داشت؟ تازه اگر هم بعضی از مردم 2 زندگی دارند چه اصراری بر نوشتن تابلو بالای مغازه اشان دارند؟

جالب اینجاست با اینکه دختر حراف و پرسوالی بودم اما از ترس آبرو که لابد جایی قبلا کلمه ای را اشتباه خوانده بودم و به خنده گرفته بودندم و حتی نگاهی به قد و قواره و سن و سالم نیز نکرده بودند، هیچوقت از کسی نپرسیدم چرا صاحبان این مغازه ها که در محلشان پر از پارچه و چرخ خیاطی بود و چند بار با پدرم برای گرفتن شلوارهایش رفته بودم، اینقدر بیچاره اند و دو زندگی دارند.

اصلا نمی دانم چرا از آن موقع احساس کردم اینهایی که 2 زندگی دارند آدمهای بدبختی اند یا اینکه 2 چهره دارند و حتی یک بار فکر کردم حتما 2 تا زن دارند و لابد 2 خانه و زندگی!

از بس به این اسم حساس شده بودم درهر خیابان و شهری که می رفتیم دنبال این تابلوهای عجیب که اسمهای متفاوتی دنبال 2 زندگیش بود، می گشتم و چقدر پیدا می کردم و یادم نیست کی و کلاس چندم بود که فهمیدم ای وای 

 

 

پ.ن

 

۱-  ای کاش یه تابلو می زدم این بالا اسمشم می ذاشتم

 

                                         دوزندگی احلام

 

 

۲ـ این چند روز سفرکاری(که ممکن است به درازا بکشد) و اسباب و اثاثیه زندگی ام ۲ بخش شده، همه اش به فکر آن روزهای بی سوادی می افتم که هم سن همین عکس بالای صفحه هستم و دیوار و نوشتن را نمی شناسم ! 

 

۳ـ مثل این که کسی هست که عقده مادر یا پدر بودن دارد چون همه پس وردهای وبلاگهایی را که برای فرزندم ساخته ام می دزدد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 23:20هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

  

 

            فرصتی برای فغان نیست

                                       که همین دریغ کافیست   

 

  پ.ن :دیشب بعد از نوشتن این پست و حذف جمله های بعدیش ( به قول ر.م گرامی "کلیدی" ) طبق عادت رفتم وبلاگ"نامه هایی به خودم " از کتایون عزیز و برایش نوشتم:

اون وقتها که من وبلاگ مفصل و پر حجم "بامهر" را پر می کردم و تو "نامه های جا مانده" رو می نوشتی، فکر نمی کردم یه روز بتونم دو یا سه جمله ای و کوتاه نوشته بنویسم. امشب یه متن یا نمی دونم یه شعر نوشتم که همشو خط زدم و فقط "یه جمله" ازش موند و اگه تا صبح همشو پاک نکنم هنر کردم که اتفاقا یه جاییش از تنها فرصت برای قهقهه گفته بودم که حذفش کردم! حالا اومدم اینجا دیدم هیچ متن کوتاهی به گویایی جمله های شسته رفته تو نمیشه کتایون جان :

باد پاییز!

زیر گوش برگ ها چه می گویی

که اینطور ریز ریز
 
می خندند ؟

 خوش به حال ریز خنده های برگها که قهقهه بلند من به پای برگ ریزانشون نمی رسن! که فرصت و اضطرار در همین ریزها و لحظه هاست...

 

ظاهرا متن، گویای این مطلب نبوده  که  نوشته زرشکی رنگ متعلق به کتایون عزیزم است.

 

                                                                      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 19:46هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |