تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

" من هويت كاذبي‌ست كه از روي جهل به آن تظاهر مي‌كنيم. بنابراين"من" نبود دانش حقيقي در مورد وجود حقيقي خود، همراه با نتيجه حاصل از آن است. چنگ انداختني  شوم با هر بها به تصويري سرهم‌بندي شده و موقتي از خودمان، خودي كه الزاماً يك حقه باز بوقلمون صفت است كه پيوسته رنگ عوض مي‌نمايد و البته بايد چنين كند تا افسانه وجودش را زنده نگه دارد"

                                                          

                                             تبتي‌ ِ زيستن و مردن (سوگیال رین پوچه)

 

برای دوستانی که از اولین کامنت، گله از سختی این جملات کردند:

 

جناب رین پوچه می‌خواهد "من " يا به تعبير يونگ "ايگو" را تعريف كند. مني كه متغير و كاذب است و ما به اشتباه فكر مي‌كنيم واقعي است و تظاهر مي‌كنيم به بودنش كه در اثر عدم آگاهي از وجود حقيقي خود كه شامل ناخودآگاه شخصي و جمعي نيز هست، باورش مي‌كنيم.

موجودي كه دائم نقش و رنگ عوض مي‌كند و ماسك مي‌زند تا بتواند زندگي كند كه اين ماسك زدن از همان كودكي و با تشويق خانواده مبني بر" چه بچه خوبي"  شروع و تا پايان عمر ادامه مي‌يابد. ماسكهايي كه بعضيهايشان مثل مودب ، معلم براي معلمها و رئيس بودن براي رئيسها و رعايت قانون و مادر بودن براي مادرها(تا قبل از زياد بزرگ شدن بچه هايشان) و...ضروري و لازم و حتي گاهي حياتي‌است و بعضي مثل تكبر و خشونت و ...که اگر در جاي خودش نباشد، خطاست.

حالا ما گاهي كه نه، اغلب ماسكهايي را كه مقطعي موظفيم بزنيم و براي زنده ماندن لازم است، باورمان مي‌شود و با آن پدر همه را در مي آوريم مثل رئيسي كه براي همه خانواده حتي بزرگترانش نقش رئيسي جدي خشن و گاهي بي‌ادب را بازي مي‌كند كه فكر مي‌كنداین شخصیت خود واقعی اش است و يا معلمي كه فكر مي‌كند همه دنيا شاگردان كودني هستند كه بايد از ايشان بياموزند حتي همسر و پدر و مادرش و نمونه هاي ديگر كه گاهي باور نقشها حتي اگر مثبت باشند اما در جاي خودش اجرا نشود ايجاد اشكال مي‌كند واي به حالي كه مخرب و خطا باشد.

   

 در واقع "من" مرتب کلاه بر سر دیگران می گذارد، كلاهي كه بيش از هر كس بر سر خودش مي رود تا آدم خوبه باشد. در واقع اين باور گاهي خوب و گاهي باعث خودشيفتگي و بيماري مي گردد.

بايد راه واقعا خوب شدن و رشد كردن را يافت و نه در پوسته هاي رنگين ماندن را.

 

راه را پیدا کردید به ما هم نشان دهید گرچه هرکس راهش از دیگری جداست و وظیفه هر خودیست که به "من واقعی" اش برسد.

 

 

 

پ.ن : مشق روان  با بحث " حوایی و هوایی " به روز است.

       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 0:12هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

باورش کردم، همانگونه که هست!

باورم کرد، همانگونه که بودم، اما

او 

 مرا همانگونه که می بایست، ساخت و

من

باورم شد که هستم

گرچه سخت!

 

پ.ن: ترجیح می دهم پاسخ دوست عزیزم "آساره" را چند روزی دیگر در یک بحث شاید روانشناختی بدهم...

چند روز دیگر ۲۳ اردیبهشت :

پ.ن: سوالها چون زیاد شد:

الان در شرایطی نیستم که جواب دوستان را بدم  اما
 خلاصه اش اینست که این نوشته چند منظورست. شاید تشکر از یک عزیز. شاید تمرین بودن و هستن و شاید باور ناخودآگاهی که اگر حتی کمی بهش نزدیک بشی می تونه ایگو(شخصیتی موقتی از ما) و منی که من می شناسمش را بسازه .

این ساختن می تونه تحت تاثیر یه آدم دیگه  خصوصا یک نزدیک باشه ( نه به خاطر قدرت و اعمال نفوذ اون آدم بلکه به احترام او)می تونه ایگو کمی متصل به ناخودآگاه بشه و نکات قوت مثبتش را افزایش و نکات منفی را کاهش بده و حتی با وجود آن همراه ،دوست، همسر به سایه هایی پی ببره که سعی بر اصلاحش کنه  و از بعضی داشته هاش لذت ببره که البته این بحث مفصلیست و الان نه در حوصله منه و نه شما اما ترجیح می دم نوشته های علمی تحقیقی امیرانه (قسمتهای پروسه رشد فردیت )را بخونید تا  وقتی که من و شما حوصله پیدا کنیم!

 

محض رضای خدا به پی نوشت مطلب دقت کنید. من نگفتم کسی مرا ساخته! بلکه خودم به کمک شناخت  بسیاراندکی از سایه ها و موقعیت های ژنتیکی و آرک تایپی تازه فهمیدم هستم و دارم سعی می کنم که ساخته و باور شوم آنهم توسط خودم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 19:22هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

  ( ادیت شده در پنج اردیبهشت)

مدتيست به اين موضوع فكر مي‌كنم كه كدام داستانِ كدام زندگي و كدام شخصيتم را اول تعريف كنم. يا اصلآ همه را تعريف نكنم و كمي از آن را بگذارم براي شخصيت جديدي كه قراراست با زحمتي زياد بسازمش. بعد دوباره تصميم مي‌گيرم هيچكدام را ننويسم. آخر به بقيه چه كه اين شخصيتها خودشان هم در كار خودشان ماندند يا اصلآ مگر " كس بخارد پشت من جز ناخن انگشت من؟" پس نوشتن ندارد وقتي كسي نمي‌تواند درد اين چهره هاي من را دوا كند جز اينكه براي من و ماسكها و يا من و كاركترهايم، مارك بچسباند.

 بعد دوباره، شبي مثل امشب كه هوس چيزهايي مثل سيگار و چاي كه از بچه‌گيبدخوابم مي‌كرده و حالا ديگر دكتر هم منعش كرده(چایی را می گويم،سیگار که هیچوقت نه کشیدم ونه دوست دارم)، به سرم مي‌زند و نوشتن يك داستان كه:

 

" روزي بود روزگاري بود.نخودي از نخودا   خونه داشت و زندگي   همه چي هر چه بگي. روي رف تنگ بلور  اين ور رف گلاب پاش اون ور رف گلاب پاش   بقچه و سوزني داشت   پارچه پيرهني داشت   نخودي نگو بلا بود   خوشگل خوشگلا بود   اما فقط يه غم داشت   همدل و همزبون نداشت   جفت هم آشيون نداشت   نخودي تو اون درندشت  تنهاي تنها مي‌گشت..."

خيلي دلش مي‌خواست در نمايش جشن ارديبهشت آن سال كودكستان نقش نخودي را بازي مي‌كرد. اما حالا يادش نمي‌آيد 6 سالگي، خودش چه جور بچه‌اي بوده، يا دختر كدام بچه پارتي‌داري خوشگل‌ و سرزبون دارتر از او بوده كه توانسته نقش نخودي را بگيرد؟

چهره‌اش را درست به خاطر دارم صورت گرد و موهاي بلندي داشت مثل موهاي عكس نخودي در كتابش. تازه يكي از دندانهايش هم افتاده بود كه در آن سن، زود بود آخر. به كلاس اول هنوز نرسيده بوديم كه؟ شايد "نگين" نيمه دومي سال قبل بوده؟ حالا يادم مي‌آيد كه هيكلش درشت و تپل بود. چه اسمش هم يادم مانده. حتما چقدر حسرت خوردم و آه كشيدم كه چرا مامان نمي گذاشت موهايم بلند شوند و بريزم دورم یا دو تا گیس کنم و بشوم نقش اول آن نمايش قشنگ، مثل نقاشیهای آن کتاب.

 

" يه صبح زود كه پا شد چشاش دوباره واشد  اين ورشو نگاه كرد  اين ورشو نگاه كرد  اومد كنار پنجره ديدش كه پشت پنجره  از هميشه هم خالي تره  نخودي غمش گرفت  غم عالمش گرفت"

 

با اينكه خيلي دلش مي‌خواست نقش نخودي را داشته باشد، اما صاف و آرام كنار بابا و مامانش كه براي جشن آمده بودند نشست و همه آن نمايش موزيكال را ديد و حفظ  كرد و بعد از سي و خورده‌اي سال هنوز تمام ديالوگهاي اين داستان را از حفظ است.

 

" چه كنم چه كار كنم؟ چه جوري از تنهايي فرار كنم؟ هوار كنم؟ سر بزارم به صحرا؟ دل بكنم از اينجا؟ نه نخودي مگه ديونه شدي ؟ دل بكني از اينجا كجا بري؟ سر بزاري به صحرا؟ آخه ببينم با غصه كدوم كاري درسته؟غصه كه كار نمي‌شه اينو بدون هميشه!

 

دراتوبوس اينها را براي پسر كوچولوي خود كه حوصله‌اش سر رفته بود و تاب مسافرت طولاني رانداشت، تعريف مي‌كرد. داستان نسبتاً طولاني بود و عجيب مي‌آمد كسي از بر كرده باشدش. خانم پشت سري دولا شد روي صندلي كه ببيند اين مامان خوش‌حرف، كتابي چيزي در دست دارد كه مامان و پسر كوچولو زدند زير خنده و

_ مامان  اينجاي قصه كي به نخودي مي‌گه غُصه غلطه؟

_ هيچكي پسر گلم اينجا نخودي داره با خودش يعني با خود عاقل ترش حرف مي‌زنه...

صدايش را بچه گونه تر مي‌كند و ميرود به سالهاي بعد از كودكستان كه تك نفره جاي نخودي و پيرزن فالگير و عمو نوروز و ديو كه تنها بازيگران اين داستان بودند، در باغچه خانه جلوي بچه هاي محل و فاميل، بازيگر و كارگردان و راوي اين نمايش مي‌شد...

 

" برگشت و جاشو جمع كرد چايي رو  آورد و دم كرد رختاشو شست اتو زد...شونه به زلفونش كشيد سرمه به مژگونش كشيد...تق و تق و تق به در زد..."

صداش رو اينبار به حالت لرزون و كشيده در آورد و گفت:

"_ بي بي سلام

_ عليك سلام

-  فال بگيرم؟

_ بگير برام

دستشو گرفت به دستش

-    خوب ببينم چه هستش؟ خوشا به حالت خاله انگار كه فالت فاله...اما برات بگم نه نه انگار يكي بات دشمنه  همون طلسمت کرده  جادو به اسمت کرده کارها رو وارو کرده   خوب كيه اون ديونه  اون عاشق سياهيه  دشمن مرغ و ماهيه  يه ماه تموم تو جاده  آقا ديوه وايساده  ميون راه نشسته  راه بهار و بسته ...

-         كوليه گفت و گفت و گفت  نخودي حرفاشو شنفت.  خنديد و گفت:

-         چه حرفا ديو سياه تو برفا ؟"

 

 

پ.ن:

۱- این داستان ادامه داره اما چون دلم خواست برای اولین بار به خودم هدیه تولد بدم خیلی زود و بدون ادیت گذاشتمش اینجا

۲-کتاب نخودی رو تا سالها، حتی بعد از ازدواج داشتم اما همون دیو سیاه یه روز بدون اینکه به من بگه انداختش دور! و متاسفانه هنوز نمیدونم نویسنده این کتاب کی بود و آیا میشه نسخه ای ازاین کتاب رو تهیه کرد یا نه؟

۳-این داستان هنوز اسم نداره تا موقعیکه تموم بشه

 

۴- فریبای عزیزم باز منو شرمنده کرد. ۸ برای منه که اول باید اینجا رو بخونید تا منظورش رو بفهمید ۷ خیلی خوشگله ولی می خوام ۴ که مال فریباست مال منم باشه

۸-

چه هراساني از ديدن ِ خودت!                                                                                              

چشم هايت را نبند!

اين فيلم است

بازيگرها نقششان را

خوب بازي كرده اند!

پي نوشت:

تولدت مبارك نازنین  

۴-

براي رفتن

هم پا نمي خواهم

براي برخواستن

دستي ياري بخش

من در سكون ِ خودم كاملم

نمي بيني؟!

اين زندگيست كه در من جاريست ....

 

۵-  چه خوبه آدم بیوگرافیشو اون کنار صفحه بنویسه و یه داستان به خودش تقدیم کنه تا باعث بشه همه "این همه عزیز" بیان و تبریک بهش بگن و بره تو آسمون از خوشحالی  و کلی از مشکلاتشو فراموش کنه. واقعا سپاسگزار محبتهای شما هستم

  

        

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 1:49هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

  

همين تنگ غروب آخرين روز فروردين

  

 

انگار خودش جور مي شود. اين عكس كه تنگ غروب امشب از كوه قهوه اي و پنجره هاي بسته "وقتي كه روز خودشو تو رگ شب رها مي كرد " گرفتم و اين ترانه قديمي كه مرا به ياد خيلي از  مسافرهاي غريب و شهرهاي تنهايي مي اندازد...

 و اين دل گرفته و اين موقع شب!

کامل ترانه را از اینجا دانلود کنید

                                           

در جواب دکترفاستوس و باقی دوستان: اینجا، ایران، دامنه رشته کوههای البرز و ارتفاعات شهرک محلاتیست که با دوربین موبایلم گرفته ام. خارجه هم نیست!

 

                                       

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 3:59هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |