( ادیت شده در پنج اردیبهشت)
مدتيست به اين موضوع فكر ميكنم كه كدام داستانِ كدام زندگي و كدام شخصيتم را اول تعريف كنم. يا اصلآ همه را تعريف نكنم و كمي از آن را بگذارم براي شخصيت جديدي كه قراراست با زحمتي زياد بسازمش. بعد دوباره تصميم ميگيرم هيچكدام را ننويسم. آخر به بقيه چه كه اين شخصيتها خودشان هم در كار خودشان ماندند يا اصلآ مگر " كس بخارد پشت من جز ناخن انگشت من؟" پس نوشتن ندارد وقتي كسي نميتواند درد اين چهره هاي من را دوا كند جز اينكه براي من و ماسكها و يا من و كاركترهايم، مارك بچسباند.
بعد دوباره، شبي مثل امشب كه هوس چيزهايي مثل سيگار و چاي كه از بچهگيبدخوابم ميكرده و حالا ديگر دكتر هم منعش كرده(چایی را می گويم،سیگار که هیچوقت نه کشیدم ونه دوست دارم)، به سرم ميزند و نوشتن يك داستان كه:
" روزي بود روزگاري بود.نخودي از نخودا خونه داشت و زندگي همه چي هر چه بگي. روي رف تنگ بلور اين ور رف گلاب پاش اون ور رف گلاب پاش بقچه و سوزني داشت پارچه پيرهني داشت نخودي نگو بلا بود خوشگل خوشگلا بود اما فقط يه غم داشت همدل و همزبون نداشت جفت هم آشيون نداشت نخودي تو اون درندشت تنهاي تنها ميگشت..."
خيلي دلش ميخواست در نمايش جشن ارديبهشت آن سال كودكستان نقش نخودي را بازي ميكرد. اما حالا يادش نميآيد 6 سالگي، خودش چه جور بچهاي بوده، يا دختر كدام بچه پارتيداري خوشگل و سرزبون دارتر از او بوده كه توانسته نقش نخودي را بگيرد؟
چهرهاش را درست به خاطر دارم صورت گرد و موهاي بلندي داشت مثل موهاي عكس نخودي در كتابش. تازه يكي از دندانهايش هم افتاده بود كه در آن سن، زود بود آخر. به كلاس اول هنوز نرسيده بوديم كه؟ شايد "نگين" نيمه دومي سال قبل بوده؟ حالا يادم ميآيد كه هيكلش درشت و تپل بود. چه اسمش هم يادم مانده. حتما چقدر حسرت خوردم و آه كشيدم كه چرا مامان نمي گذاشت موهايم بلند شوند و بريزم دورم یا دو تا گیس کنم و بشوم نقش اول آن نمايش قشنگ، مثل نقاشیهای آن کتاب.
" يه صبح زود كه پا شد چشاش دوباره واشد اين ورشو نگاه كرد اين ورشو نگاه كرد اومد كنار پنجره ديدش كه پشت پنجره از هميشه هم خالي تره نخودي غمش گرفت غم عالمش گرفت"
با اينكه خيلي دلش ميخواست نقش نخودي را داشته باشد، اما صاف و آرام كنار بابا و مامانش كه براي جشن آمده بودند نشست و همه آن نمايش موزيكال را ديد و حفظ كرد و بعد از سي و خوردهاي سال هنوز تمام ديالوگهاي اين داستان را از حفظ است.
" چه كنم چه كار كنم؟ چه جوري از تنهايي فرار كنم؟ هوار كنم؟ سر بزارم به صحرا؟ دل بكنم از اينجا؟ نه نخودي مگه ديونه شدي ؟ دل بكني از اينجا كجا بري؟ سر بزاري به صحرا؟ آخه ببينم با غصه كدوم كاري درسته؟غصه كه كار نميشه اينو بدون هميشه!
دراتوبوس اينها را براي پسر كوچولوي خود كه حوصلهاش سر رفته بود و تاب مسافرت طولاني رانداشت، تعريف ميكرد. داستان نسبتاً طولاني بود و عجيب ميآمد كسي از بر كرده باشدش. خانم پشت سري دولا شد روي صندلي كه ببيند اين مامان خوشحرف، كتابي چيزي در دست دارد كه مامان و پسر كوچولو زدند زير خنده و
_ مامان اينجاي قصه كي به نخودي ميگه غُصه غلطه؟
_ هيچكي پسر گلم اينجا نخودي داره با خودش يعني با خود عاقل ترش حرف ميزنه...
صدايش را بچه گونه تر ميكند و ميرود به سالهاي بعد از كودكستان كه تك نفره جاي نخودي و پيرزن فالگير و عمو نوروز و ديو كه تنها بازيگران اين داستان بودند، در باغچه خانه جلوي بچه هاي محل و فاميل، بازيگر و كارگردان و راوي اين نمايش ميشد...
" برگشت و جاشو جمع كرد چايي رو آورد و دم كرد رختاشو شست اتو زد...شونه به زلفونش كشيد سرمه به مژگونش كشيد...تق و تق و تق به در زد..."
صداش رو اينبار به حالت لرزون و كشيده در آورد و گفت:
"_ بي بي سلام
_ عليك سلام
- فال بگيرم؟
_ بگير برام
دستشو گرفت به دستش
- خوب ببينم چه هستش؟ خوشا به حالت خاله انگار كه فالت فاله...اما برات بگم نه نه انگار يكي بات دشمنه همون طلسمت کرده جادو به اسمت کرده کارها رو وارو کرده خوب كيه اون ديونه اون عاشق سياهيه دشمن مرغ و ماهيه يه ماه تموم تو جاده آقا ديوه وايساده ميون راه نشسته راه بهار و بسته ...
- كوليه گفت و گفت و گفت نخودي حرفاشو شنفت. خنديد و گفت:
- چه حرفا ديو سياه تو برفا ؟"
پ.ن:
۱- این داستان ادامه داره اما چون دلم خواست برای اولین بار به خودم هدیه تولد بدم خیلی زود و بدون ادیت گذاشتمش اینجا
۲-کتاب نخودی رو تا سالها، حتی بعد از ازدواج داشتم اما همون دیو سیاه یه روز بدون اینکه به من بگه انداختش دور! و متاسفانه هنوز نمیدونم نویسنده این کتاب کی بود و آیا میشه نسخه ای ازاین کتاب رو تهیه کرد یا نه؟
۳-این داستان هنوز اسم نداره تا موقعیکه تموم بشه
۴- فریبای عزیزم باز منو شرمنده کرد. ۸ برای منه که اول باید اینجا رو بخونید تا منظورش رو بفهمید ۷ خیلی خوشگله ولی می خوام ۴ که مال فریباست مال منم باشه
۸-
چه هراساني از ديدن ِ خودت!
چشم هايت را نبند!
اين فيلم است
بازيگرها نقششان را
خوب بازي كرده اند!
پي نوشت:
تولدت مبارك نازنین
۴-
براي رفتن
هم پا نمي خواهم
براي برخواستن
دستي ياري بخش
من در سكون ِ خودم كاملم
نمي بيني؟!
اين زندگيست كه در من جاريست ....
۵- چه خوبه آدم بیوگرافیشو اون کنار صفحه بنویسه و یه داستان به خودش تقدیم کنه تا باعث بشه همه "این همه عزیز" بیان و تبریک بهش بگن و بره تو آسمون از خوشحالی و کلی از مشکلاتشو فراموش کنه. واقعا سپاسگزار محبتهای شما هستم