تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 شب سخت و از نظر ذهنی شلوغی را به دیر وقت رساندم :

 شنیدن یک خبر مضطرب کننده که پیامدش چند روز تلاش بی وقفه است و خدا می دونه عاقبتش به کجا می رسه

  عزیزی دیگر را که دلتنگش ام اما او بیشتر دور شد...

 و صحبت با دوستی که یک عالم مطلب عجیب راجع به آموزشهای یونگ و استادان و تراپیست های متخصص آن که من از وجودشان خبر نداشتم، برایم گفت و همراه با این اخبار سریالهای گاه مسخره و گاه جدی و تامل برانگیز را دیدم و با بعضی هایشان کلی ذوق نمودم و به فیلنامه نویسش احسنت و از بعضی هایش کمی ترسیدم و کمی جدی گرفتم چون این چند وقت آنقدر اتفاقات عجیب متافیزیکی شنیدم و دیدم که ...

خلاصه با آن اوصاف خوابیدم و نزدیکهای صبح دیدم مشغول جدل و بحث با ناشناسانی هستم که به نظر بدجنس می آمدند از همه جالبتر سخنرانی نئو فیزیکی ،فلسفی ـ عرفانی ام بود که با صدای بلند فریاد می زدم و از میان آن همه این جملات غرا که بسیار برای خودم نیز جالب بود را اینجا می آورم:

تصورکنید سگرمه هایم را به طرز فجیعی در هم کرده ام و دهانم حدود چند متر باز شده و در دفاع از مربی یونگم می گویم:

"من شدیداْ در مقابل غیبت از ناهید دفاع می کنم . اون به گردن ما خیلی حق داره...

اصلا ما آدما چرا فکر می کنیم بهشت یعنی یه جای خوش آب و هوا و سبز خُرم؟

ورود در بهشت درست از زمانی شروع می شود که ما به مطلبی آگاه می شویم!

آگاهی خود بهشت است چون لذتی عظیم در آن نهفته و  کامل ترین آگاهی شناخت خود و خداست که با آن به بهشت می رسیم !"

از خواب که بیدار می شوم به "عقیده خوابی ام" مشکوک و بعد مشعوف می شوم که آدم و حوا درست وقتی که میوه آگاهی را خوردند، از بهشت رانده شدند در حالیکه طبق نظریه جدید من این رانده شدن در اصل خود بهشت است !

 

پ.ن

۱- احتمالا بحث راجع به ناهید یه جورایی به یونگ می رسد و صحبتهایی که با آن دوست عزیز و راهنما داشتم

۲ـ ببین امیر امیرانه عزیز تو از خواب گفتی و من از تعریف نکردنش تا لو نرویم، گفتم. دیدی که رسوا شد خودم؟

۳- راستی این مطلب راجع به میوه ممنوعه و بهشت را مهر ۸۴ نوشتم که شاید بی ربط نباشد.:

تفکر

می گویند میوه ممنوعه٬ تفکر و کنجکاوی حوا بود. نمی دانم اما هر چه بود گرفتارمان کرد عصیان اجدادبزرگمان و بعد ازآن ٬ ما نیز هر بار تعقل و تفکری کردیم به جای اینکه شیرینی و شهد نصیبمان شود٬تلخی زقوم٬ حلق خشکمان را زخمی و تشنه تر کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 9:6

 باز هم  داستان "چه آسان چه سخت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:24هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

حوض بزرگ مقبره سعدی شیراز و سکه های پول مردم و هزاران آرزویشان

و در میان این همه، دیدنی تر اسکناسهایی است که لابد صاحبان آنها یا زیادی

آرزوهایشان قیمت دارد و یا جیبشان خیلی بزرگ است و یا عقلشان این همه کم!

 

اسكناسهاي آبي

 

راستي عريضه ای داستانی ديگر انداختم اما رفت آن زيرترهای چاه شايد  زیر سالهايي قبل، هنوز هم مي‌گويم اگر کسی نخواندش بسی راحت ترم چون گذری است از گزار دلتنگی هایم و خواندن ندارد اما نوشتن چرا...

پی نوشتی بر عریضه:

نرگس و همه دوستان عزیز، شما حساب کنید در وبلاگ عریضه داستان کوتاه می خوانید زیاد  هم سخت نگیرید و مطمئن باشید همه ما خودمان بابت همه اتفاقهای زندگی مقصریم حتی با معصومیت و مظلومیت بیش از حد و یا سادگی و رو دادن به خیلی ها باعث بروز مشکلاتمان می شویم  و بیشتر مورد ظلم قرار می گیریم، حالا ظلم کردن که دیگر حکمش مشخص است!
بله نرگس عزیز باید بپذیریم که مراقب زخم شیطان باشیم(جای فریبا خالی که همیشه به من می گه سهم شیطون رو هم در نظر بگیر عاطفه )

پست امروز فریبا هم راجع به همینه
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 22:8هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

در آرشیو  وبلاگ دنبال مطلبی راجع به کودکان می گشتم به این یکی رسیدم برای خودم جالب بود که قبل از دیدن فیلم سیکرت(راز) ، سال ۸۴ عقیده ام اینگونه بوده!

 

حال مثبت

 

گاهی از لحظه ای تا لحظه ای دیگر چقدر متفاوت است! از حالِ چند ساعت پيش تا حالِ حالا نگاره‌هايي شكل مي گيرند و پر رنگ مي‌شوند! كافيست فقط بيشتر ببينيم بيشتر باور كنيم ،بيشتر بخواهيم كه خوشبخت باشيم .كافيست سعي كنيم حال را باور كنيم و گذشته سياه را به ياد نياوريم و از آينده هيولايي دهشتناك كه هرگز وجود ندارد( اگر ما بخواهيم كه نداشته باشد) نهراسیم.آنوقت خواهيم ديد طعم زيباي دنيا و زندگي چيست.

چند ماه پيش وقتي  از سندهاي گذشته حسابداري شروع كردم تا به سندهاي روز رسيدم احساس رضايتي وصف نشدني كردم و  در چاه نوشتم :

" ديروز را به امروز    و 

                             امروز را درامروز  تثبيت کردم 

                                          اما فردا ؟ 

                                                       فردا٬ بايد خود بيايد!"

و گذاشتم تا فردا بيايد، بد هم نيامد همانطور كه خواسته بودم.چون مدتهاست به تجربه ديده ام همه ما آنچه كه مي‌خواهيم و تصور مي‌كنيم بر سرمان مي‌آيد،هيچ توجيهي هم پذيرا نيست اگر با خود صادق باشيم مي‌بينيم كه اينگونه‌است و گرنه همه مادر روز همانقدر وقت و سهم داريم كه بزرگان و انديشمندان وهنرمندان داشته‌اند كه اين حجم زمان ربط زيادي به نبوغ آنها نداشته ،آنها خواستند پس تمام كائنات به ميلشان شد و فراگرفتند و كاري كردند كه ماندني گرديد.

بياييد امتحان كنيم. باور كنيد من زندگي واقعي را شروع كرده‌ام اوائل كمي سخت اما شدني‌است پس می گویم :

نمي گذارم آينده ام كه احلامي شيرين است، رويايي بماند. گيرش مي‌اندازم در چهارديواري بيداري و به واقعيت تبديلش مي‌كنم .

 واي چه حالي دارد خوشبختي!

 

  + نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 21:27  توسط عاطفه  | 

 

پ.ن : خیلی از دوستان در آرشیو نوشته اصلی یعنی آبان ۸۴ کامنت گذاشتند،

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 12:26هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

يك كامنت، دستاويزي شد براي انتخاب اين چند عكس از ميان بيش از۵۰ عكسی که در مرداد گرفته ام

  بايد بپذيريم تا كنون هزاران عكس توسط ايراني و خارجي از بناي تخت جمشید وموزه اش گرفته شده و مسلماً سوژه و عكسهاي مشابه نيز در ميان سليقه هاي متفاوت، بسيار است

 حيف كه بيش از اين فضا براي گذاشتن عكسها ندارم و چون حجم وبلاگم زیاد شده مجبورم بعضی عکسها را بردارم

 

شيپور گاوي (موزه)كتيبه داريوش مهر(موزه)

توضیح

عکس اول شیپوری گاوی است که از موزه واقع در تخت جمشید گرفته شده

دومی کتیبه داریوش کبیر است که در آن یک عالمه داریوش جان از خود، بابت صداقت و عدالتشان تعریف نموده اند

سومی همان سند حسابداریست که قبلا از آن گفته ام، پاکش نمودم

چهارمی  مُهر کوچک اداری است ، لابد سند صادر شد خودمان

و پنجمی شیپور که همه این ها از موزه تخت جمشید در روزی بسیار آفتابی و جهنمی گرفته شده است، این عکس را پاک کردم

پ.ن  در پاسخ به سوال افروز جان اسلامی ،مخبر اخبار ۲۰.۳۰ باید بگویم  راستش آنجا چند تا مُهر بود و کوچکترينش اندازه يک نخود که مانده بودم عکس پرنده با توجه به ابزارهای آن وقت چطور روی آن حک شده بود و به نظر نمی آمد مهرهای پادشاهی باشد. بيشتر به کارهای شخصی و اداری و نامه نگاری می خورد.


از توجه مخصوص همه سپاسگزارم همان قضيه مستمع و ذوق سرشار اينجانب و از اين حرفها...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:20هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |