شب سخت و از نظر ذهنی شلوغی را به دیر وقت رساندم :
شنیدن یک خبر مضطرب کننده که پیامدش چند روز تلاش بی وقفه است و خدا می دونه عاقبتش به کجا می رسه
عزیزی دیگر را که دلتنگش ام اما او بیشتر دور شد...
و صحبت با دوستی که یک عالم مطلب عجیب راجع به آموزشهای یونگ و استادان و تراپیست های متخصص آن که من از وجودشان خبر نداشتم، برایم گفت و همراه با این اخبار سریالهای گاه مسخره و گاه جدی و تامل برانگیز را دیدم و با بعضی هایشان کلی ذوق نمودم و به فیلنامه نویسش احسنت و از بعضی هایش کمی ترسیدم و کمی جدی گرفتم چون این چند وقت آنقدر اتفاقات عجیب متافیزیکی شنیدم و دیدم که ...
خلاصه با آن اوصاف خوابیدم و نزدیکهای صبح دیدم مشغول جدل و بحث با ناشناسانی هستم که به نظر بدجنس می آمدند از همه جالبتر سخنرانی نئو فیزیکی ،فلسفی ـ عرفانی ام بود که با صدای بلند فریاد می زدم و از میان آن همه این جملات غرا که بسیار برای خودم نیز جالب بود را اینجا می آورم:
تصورکنید سگرمه هایم را به طرز فجیعی در هم کرده ام و دهانم حدود چند متر باز شده و در دفاع از مربی یونگم می گویم:
"من شدیداْ در مقابل غیبت از ناهید دفاع می کنم . اون به گردن ما خیلی حق داره...
اصلا ما آدما چرا فکر می کنیم بهشت یعنی یه جای خوش آب و هوا و سبز خُرم؟
ورود در بهشت درست از زمانی شروع می شود که ما به مطلبی آگاه می شویم!
آگاهی خود بهشت است چون لذتی عظیم در آن نهفته و کامل ترین آگاهی شناخت خود و خداست که با آن به بهشت می رسیم !"
از خواب که بیدار می شوم به "عقیده خوابی ام" مشکوک و بعد مشعوف می شوم که آدم و حوا درست وقتی که میوه آگاهی را خوردند، از بهشت رانده شدند در حالیکه طبق نظریه جدید من این رانده شدن در اصل خود بهشت است !
پ.ن
۱- احتمالا بحث راجع به ناهید یه جورایی به یونگ می رسد و صحبتهایی که با آن دوست عزیز و راهنما داشتم
۲ـ ببین امیر امیرانه عزیز تو از خواب گفتی و من از تعریف نکردنش تا لو نرویم، گفتم. دیدی که رسوا شد خودم؟
۳- راستی این مطلب راجع به میوه ممنوعه و بهشت را مهر ۸۴ نوشتم که شاید بی ربط نباشد.:
تفکر
می گویند میوه ممنوعه٬ تفکر و کنجکاوی حوا بود. نمی دانم اما هر چه بود گرفتارمان کرد عصیان اجدادبزرگمان و بعد ازآن ٬ ما نیز هر بار تعقل و تفکری کردیم به جای اینکه شیرینی و شهد نصیبمان شود٬تلخی زقوم٬ حلق خشکمان را زخمی و تشنه تر کرد!
باز هم داستان "چه آسان چه سخت"




