تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

 

بودن در كنار دو شخص خوشحال و اميدوارم مي‌كند:

 

 

آنكه  بسيار و  آنکه كمتر می داند. 

 

تا اميدوار باشم و بخواهم

 

 كه بيشتر بدانم

 

و خوشحال باشم كه در اين راه، موفق بوده‌ام!

 

 

پ.ن:

 

الف - چند شب پيش دوباره خوابي مجيشني*1) ديدم

 

لباس سبز يشمي بلند و زيبايي پوشيده بودم و به شخصي كه نمي‌دانم در بيداري هم مي‌تواند چنين سخناني را متوجه شود يا نه، راجع به نگاهم توضيح مي‌دادم كه:

 

يكساليست *2 كه ديگر هيچكس را خوب و بد، زشت يا زيبا نمي‌بينم. نوع نگاهم عوض شده. ما چه كاره ايم كه راجع به افراد قضاوت كنيم؟

...

   ...

       ...      

ب- دوستي مي‌گفت:" مدتيست شخصيت وبلاگت مثل پيرزنهاي دانايي شده كه آدم احساس خوبي ندارد از بس نويسنده اش زياد مي داندانگار و نصيحت مي‌كند و به همه علوم دسترسي دارد. همه اش شده روانشناسي و تعبير خواب و ...

.از داستان خبري نيست!؟"

 

پس خلاصه اش كردم و باقي را گذاشتم كه شما يا من داستانش كنيم.

 

 اما خوشحالم كه در اين راه " كمي موفق بوده‌ام!".

 

*1- خواب مجيشني(سحرآميز) خوابيست كه در آن بيننده، واقعيت واقعي معجزه آساي دنيا را از نگاه يك فرد آگاه و جادوگر مي‌بيند و جادوگر كسيست كه در مركز آگاهي نشسته و مي‌داند هر عملي را كِي و چگونه انجام دهد. اين خوابها به سراغ همه ما مي‌آيند و صرف اين كه بنده اين خوابها را ديده ام دليل بر جادوگر بودن من نيست كه حقير يك سُكِ جاروي هيچ جادوگري هم نيستم چه برسد به خود جارو و ملحقات و تراشه هاي آن!

 

*2- در خواب به زمان يكسال اشاره مي كنم و اين در حاليست كه از مهر پارسال كلاس يونگ من شروع شده!

 

 

ملخ بي ربط توي پاشنه شركت

 

تصوير اين ملخ در اينجا همانقدر بي ربط است كه بودنش در حاشيه پله شركت مان در اين شهر شلوغ!

 

امروز این عکس رو یکی از همکارام که آدرس وبلاگمو نمی دونه برام ایمیل کرد! به این می گن پدیده همزمانی(سینکرونوسیتی)

بزرگترين ملخ دنياعکس باری گیسلر کشاورزی نیوزیلندی را نشان می دهد  که  عظیم الجثه ترین ملخی که تا کنون دیده شده را در دست دارد. وی این ملخ ده و نیم کیلوگرمی را با تفنگ شکار کرده است.

به گفته جانور شناسان این ملخ  بزرگترین در میان انواع موتان ملخهاست.

ملخهای موتان در نیوزیلند زیاد دیده می شوند .

حالا هي از اين ريزقولي هاش بترسيد جماعت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 0:5هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

۳ اردیبهشت هدیه تولد ناتمامی را به احلام دادم که واقعا برایم جالب بود چون بخش اعظمی از آن، کار خود(ایگوی من) نبود که ناخودآگاه کودکی آن را می نوشت و چه نکته های در سایه مانده ای برایم روشن شد و امروز که فرصتی پیش آمد  بالاخره داستان را تمام کردم...

 

"گل اومد بهار اومد"

 

 

مدتيست به اين موضوع فكر مي‌كنم، كدام داستانِ كدام زندگي و كدام شخصيتم را اول تعريف كنم. يا اصلآ همه را تعريف نكنم و كمي از آن را بگذارم براي شخصيت جديدي كه قراراست با زحمتي زياد بسازمش. بعد دوباره تصميم مي‌گيرم هيچكدام را ننويسم. آخر به بقيه چه كه اين شخصيتها خودشان هم در كار خودشان ماندند يا اصلآ مگر " كس بخارد پشت من جز ناخن انگشت من؟" پس نوشتن ندارد وقتي كسي نمي‌تواند درد اين چهره هاي من را دوا كند جز اينكه براي من و ماسكها و يا من و كاركترهايم، مارك بچسباند...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 21:14هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

  

وقتی نیستی، انگار روح و روانم لق می زند و نمی تواند قِل بخورد روي خوشيهاي زندگي. گیر می کند به این ور و آن ور ِ سختیهایش.

 اصلا تعادل ندارم. چیزی گم کرده ام.

وقتی نیستی، گوشی نیست که حرفهایم را بشنود و دلی نیست  تا دل بسپارد به دلم و لبی نیست تا نجواي عاشقانه گويد و چشمی نیست که تحسینم کند و دستی نیست تا نوازشم.

 انگار جسارت دیدن خودم را ندارم که چه" تنهاست" و تازه باورم مي‌شود كه چه تنهام.

وقتي نيستي،  بيشتر يادم مي‌آيد كه هستي

 اما باش،  حتي اگر يادم نيايد كه هستي!

 

خود عزيزش مي دونه اينجا كجاست

 

 پ.ن:

شايد كنار اين ماهيها دو نفر نشسته اند و در سكوتشان قرار مي گذارند...

 

اينهم ترانه اي مناسب اين نوشته 

 

داشتم این شعر رویا بیژنی عزیز را می خواندم دگرگون شدم(باز هم کاری خاص و نو).

 

 خود دانید!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 23:36هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |