تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

چه سخت پيدايت كردم

 

 آن وقتها كه خود، پيدا نبودم

 

چه سخت به باور رساندمت

 

آن وقتها كه، باور نداشتم خود را

 

چه سخت عزيزي، عزيز تر از جان

 

كه خود را پيدا و باور نكرده ام هنوز!

 

 

پ.ن

۱- بمان و سلامت باش تا گمشده های خویش را پیدا کنیم و بهتر ببینیم.

 

 

 

 

می توانید آیینه را جای آنکه فقط ببینید، بخوانید نیز

 

ضمنا از همه همراهان عزيزي كه در جلسه نقد ۶ داستان كوتاه من شركت كردند و زحمت خواندن آنها را كشيدند تشكر مي كنم. راستش باور نمي كردم دوستان اين همه وقت بگذارند و از كاستيهايم بگذرند. مي دانم كه خيلي مراعاتم را كردند و من بيش از اين انتظار نقد داشتم.

خوشحالم بابت شهامت پذيرفتن كاستيهايم و

قادر نيستم كه از تك تك افراد تشكر كنم اما بيش از همه سپاسگزار آقاي بهاري، مدير جلسه هستم كه با زحمت فراوان و پيدا كردن مرجع آهنگ وبلاگم و زحمات ديگر مرا شرمنده و سوپرايز نمودند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 23:36هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

برای فریبا عرب نیا و این من زخم خورده 

وچه هر بار می گفتی

 مراقب زخم  شیطان باش عاطفه

مراقب سهم  شیطان باش عاطفه

و من مراقب نبودم فریبای عزیز و من مراقب نبودم مهربان!

پ. ن :

۱- دیگر نه تنها مراقب خواهم بود که از هر زخمی درسی خواهم گرفت و از هر سهمی، راهی خواهم یافت  که چه دلتنگ حضور و نوشتنهای مکرر تو هستم نازنین فریبا.

۲- نرگس و دوستان عزیز دیگرم:

سهم شیطان، سهمی است که ما باید در همه مسائل در نظر بگیریم و از قبل آماده وقوعش باشیم و وسائل ایمنی خود را فراهم کنیم تا زخم نخوریم. خوشبینی احمقانه که بعضا با مثبت اندیشی اشتباه گرفته می شود، نادیده گرفتنِ سهم شیطان است. حال بر سر اسم آن بحثی نیست که شیطان می تواند حتی سایه ها و موارد بسیاری از حالات و اشتیاقها و حسهای سرکوب شده ما باشد و یا عقده هایی که گاه مسبب اصلیش ما نیستیم و جریاناتیست که بر ما تحمیل شده. شیطان می تواند یک بیمار باشد که حتی مظلوم بنماید و یا شاید به راحتی مظلوم نمایی کند. شیطان می تواند کسی باشد که دوست می پنداشتیش و احترام برایش قائل بودی اما او برایت صفحه بگذارد و قصه ببافد و ...

شاید، شیطان همان حماقتهای ما و شاید بدجنسیهای خبیثانه ماست. شاید بدطینتی و دو به همزنی و فتنه شاید...

ولی هرچه که هست عامل و  باعث تحرک دنیاست!

۳- پاسخ به همراه عزیز"خیال پرست":

این درس را هم امروز از شما فراگرفتم و سپاس، اما همیشه دوال پاها دور گردن آدم آویزان نیستند. می توانند از دور نیز حلقه بیندازند و فتنه کنند از دور مهر طلبند و وقتی نیافتند کل مهر را انکار! 

راستی همانطور که در کامنتم به پاسخ نوشتم:

"ممنونم فریبای عزیز
حالا قوی تر شدم و پوسته ای دیگر انداختم و مطمئنم قانون کارما و آه همه انسانهایی که مورد قضاوتهایی نادرست و نابجا قرار می گیرند چنان شعله ای به پا کند که نگو.
خدا را شکرمی کنم که توفیق این شناخت را یافتم"

دوباره هم می گویم:

 اکنون بسیار شاد هستم و مسرور بابت این شناخت بزرگ و دلتنگیم تنها بابت دوری فریبا و باقی عزیزانم است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 23:53هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

اين چند داستان كه مربوط به سالهاي 84 الي 86 است به درخواست "گروه ادبي آينه " در اين پست به صورت يكجا گردآوري شده اند تا در جلسه روز يكشنبه۳۰ دی مورد نقد قرار گيرند.

 

                                                    1

ماسک

 

دست ظريفش را بلند كرد تا مثل بزرگتري كه مي‌خواهد بچه‌اي را گول بزند، چيزي را در آسمان نشان دهد. يادش نبود كهنه كودك ديروز، همين تازه داماد امشبي ست كه گول نمي‌خورد و دستش را محكم گرفته و مي‌لرزد...

  

 

                                                    2

"دو" ی سرعت


از پله‌ها پايين رفت. به يك در سفيد با تابلوي "باز است" رسيد. زنگ را فشار داد. دختري با سايه‌ی چشمي آبي كمرنگ كه سايه‌اش پُر مي‌نمود  و موهای بلند و فِرشده‌ای داشت در را باز كرد و گفت:
_
امرتون ؟
_
مي‌خوام كوتاه كنم.
_
بفرماييد. منتظر بمونيد.

يك نگاه براي پيدا كردن صندلي به اندازه‌ی ديدن تمام سالن طول كشيد. چند صندلي خالي از آدم كه پر از كيف و وسايل بود در قسمت اول سالن که ابتدای يک L بود ديده می‌شد. ميز كوچك با تعدادي ژورنال، جزوه‌هاي تبليغاتي انواع لوازم آرايش جلوی 4 صندلی قرار داشت. بعد سالن به سمت راست L می‌پيچيد...

 

 

                                                    3

تاری ِ تار ِ تار!

 طُره‌ای از مو٬ راه نگاهش را بسته بود اماديگر رمق پس زدن تاريکی را نداشت٬عادت کرده بود دنيا را کرکره‌ای ببيند. خسته از انتظار براي يافتن وسيله٬ موافق جهت مسير٬ درحرکت بود اما هر بار كه وسيله‌اي پيدا مي شد نام مقصد را فراموش مي‌كرد! ...

 

 

                                                       4

 

"گل اومد بهار اومد"

 

 

مدتيست به اين موضوع فكر مي‌كنم، كدام داستانِ كدام زندگي و كدام شخصيتم را اول تعريف كنم. يا اصلآ همه را تعريف نكنم و كمي از آن را بگذارم براي شخصيت جديدي كه قراراست با زحمتي زياد بسازمش. بعد دوباره تصميم مي‌گيرم هيچكدام را ننويسم. آخر به بقيه چه كه اين شخصيتها خودشان هم در كار خودشان ماندند يا اصلآ مگر " كس بخارد پشت من جز ناخن انگشت من؟" پس نوشتن ندارد وقتي كسي نمي‌تواند درد اين چهره هاي من را دوا كند جز اينكه براي من و ماسكهايم، مارك بچسباند...

 

با سكوتي خيره شد به بيابان خشك و بي‌بي اش را با صورتي سفيد ميان مِيناي گَردي‌ِ جنوبي به خاطر آورد كه او هم اجراي كودكانه نمايش نخودي اش را ديده بود و به اينجا كه مي‌رسيد با تكاني به بدن نحيف و ظريفش و لبهايي بسته مي‌خنديد و دستهاي چروک دارش را مي‌كشيد به دستهاي كوچك او كه زبريش چه حس خوبي داشت...

 

  

 

 

                                                    5

                                     

چه آسان چه سخت!

 

 

ترمينال نسبتاً شلوغ است، يكي از همان آخرین روز ِتعطيلاتي كه لابد با شنبه‌اش پيوند مي‌خورَد و مردم مي‌دوند كه جانمانَند چه از سفر و تفريح و چه مثل من براي حل هزار كار عقب مانده و ديدن عزيز عزيتر از جانش.

 

جانم است. همه هستي‌ام اما او و آنها نمي‌گذارند درست و راحت ببينمش. باطري موبايلم هم به يكباره شارژش تمام مي‌شود و نمي‌توانم از همان 5 دقيقه ملاقات، حتي در كسر كوچكي از ثانيه عكسش را بگيرم. دوربين را هم كه مدتهاست ازمن گرفته است.

 

 بغلش مي‌كنم. تپل و بلند شده‌، سرخ مي‌شود و به بچه ها نگاهی می کند و انگار به آن ها پز مي‌دهد مادرش را. مادرش اما ذوق مي‌كند و اشكهاي خود و نازنين پسر را پاك و نمي‌گويد مرد كه گريه نمي‌كند و مي‌گويد مامان جان خيلي دلتنگتم، مشكلي داري؟ به سختي  این شنبه را مرخصي گرفتم...

 

ناظم ترسو كه بعدها فهميدم به هزار دليل از مدرسه اخراج شده، تهديدم مي‌كند كه زودتر بروم چون او مسئول است.

 

 - شارژر موبایل توی ماشین دارید ؟

دل راننده آژانس انگار می سوزد که نمی تواند کمکی بکند.

 

 چه آسان و چه سخت دور مي‌شود خيلي سخت  و من که آرام آرام سرد می شوم مسيري طولاني را اشك مي ريزم و فكر مي‌كنم و نمي‌دانم كه اصلا فكر مي‌كنم يا نه ...

 

 ديگر آفتاب نشسته است روي پاهايم و دارم گرم مي‌شوم. سرم داخل كيف است و دنبال دستكشهايم مي‌گردم. مسافرها در تكاپوي تهیه بليط اند و من اما آسوده كه انگار اگر نباشد، نمي‌روم و فرقي برايم ندارد.

 

مثل هميشه با لبخند پر محبتي كه يك گوشه اخم جديت آن بالاهايش كج مي‌شود بعد از سالها و شايد قرنها مي‌آيد.

 

 كه نه

 

هيچوقت نرفته بود انگار!

 

 چه سخت، چه آسان نزديك مي‌شود، خيلي آسان

و او كيف و تمام آنچه را كه ديواري شده ميانمان برمي‌دارد.

 

 و من كه آرام آرام گرم مي‌شوم، به زمزمه‌اش گوش مي‌دهم...

 

_ " خيلي دلم برات تنگ شده بود خيلي" 

 

نگاهش نمي‌كنم اما صداي مهربانش را با ترديد مي‌شنوم و به لرزه اي كه نمي‌دانم از سرماست يا كدام درد بي‌درماني، مي‌افتم و فكر مي‌كنم ...

 

 تمام اين سالها و قرنها

 

هيچوقت نرفته بود انگار؟

 

 

 

                                                              6

آدرس کهنه

 

انگار يكي از جاده‌هاي شمال بود، البته نه جاده‌ای زياد خطرناك و پر دره، كه دو طرف آن سبز بود و هموار. شايد شاليزار بود نمي‌دانم. آسمان از عقبِ ماشين پيدا نبود. آفتابي يا باراني، غروب يا طلوع، روز و شبش را هم نمي‌دانم، اما هر چه بود مي‌شد از شيشه‌ی بغل ماشين مناظر زيباي شمال يا هر جاده‌اي شبيه آن را ديد. پس روز بود اما رمق خورشيدش را انگار گرفته‌بودند. ..

 کامل داستانها در ادامه :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 15:48هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 چند وقت پیش رویای عزیز دعوتم کرد به یلدا بازی. راستش همیشه گرفتارم ولی این بار بیش از همیشه. برای همین هم کمی دیر شد تا اینکه ایشون گله فرمودند. از آنجاییکه رویای عزیز به گردنم حق دارند و خلف وعده را نمی پسندم با کمی تقلب یلدا بازی پارسالم را می گذارم اینجا. شایدهم یه کمی یلدا بازی امسال رو هم بهش اضافه کنم.

ـ از بچگی شیطون،بلُکم* بازیگوش.حساس،بدخواب اما درس خون و بسیار برون گرا بودم. نه اینکه فکر کنید این کلمه برون گرا رو حالا یاد گرفتما بلکه الان تازه معنیشو فهمیدم چون ۵ سالگی تو کارنامه کودکستان *ام با جوهر طلایی خوش خط نوشته بود"وزن:۱۴کیلوگرم(یعنی زیر خط مرگ!)هوش:خوب.استعداد:خوب .فعالیت : خوب .وضعیت یادم نیست چی: بسیار برون گرا" ! خوب هنوزم همه اینا رو اگه زمونه بزاره هستم به غیر از وزن که (بالای خط مرگم لابد ) و درس خوندن...

یادمه یه سال مامانم داشت می رفت مکه ومن هنوز لیسانسمو نگرفته بودم. بهش گفتم تو حجر اسماعیل واسم نماز بخون که فوق لیسانس قبول شم! مامان عزیزم میدونید چی گفت؟

ـ یه نماز اونجا می خونم که هیچوقت قبول نشی تا اینقدر خودت و بقیه رو حرص ندی! و چنین شد که بنده حتی یک بار هم امتحان فوق ندادم چه برسه قبول بشم

۲ـ قبلا‌ها کلی غُرغرو ،کٍسل ،همیشه خسته، بی انگیزه و نا امید بودم اما حالا بشّاش، مثبت اندیش، همیشه خسته و با انگیزه و امیدوارم !

۳ـ کلا ترسو نیستم و تا اندازه ای هم جسورم.

۴ـ بچه که بودم بابام و فامیل می گفتن دقیقه ای چند می گیری حرف نزنی؟ اما لذت حرف زدن برام بیشتر از آدامس و پول بود و خوبه که من مادی نبودم وگرنه حالا رشوه گیرقهاری شده بودم.تازه دست به نوشتنم هم مثل حرف زدنم بود منتها این نه تنها کسی رو ناراحت که همه رو تو کلاس خوشحال می کرد بابت این که همیشه چندتا انشاء طنز تو جیبم داشتم.تازه خانواده رو هم بیشتر چون سرم به نوشتن گرم بود و کمتر حرف می زدم. آهان راستی ...

5_  تنبلی یکی از صفات بد منه که برای انجام هر کاری تابع قانون صفر و یکم یعنی یا از زیر کارها تا جایی که بتونم در می رم و یا به نحو شکنجه آوری انجامش می دم. مثلا برای تمیز کردن زمین، اول با دستمال آغشته به وایتکس و مایع ظرفشویی و بعد با دستمال خیس زمین رو می شورم و آخرسر هم با حوله خشک می کنم طوریکه همه کلافه شده و یا وسایل رو از دستم می گیرن و یا برای همیشه تمیزکار استخدام می کنن ( روش خوبیه نه؟)

راستی قسمت ۱  که راجع به درس خوندنم بود هم مشمول همین قانون می شه برای اینکه چند سال برای کنکور درس نخوندم اما وقتی قبول شدم تا قبل از نماز مخصوص مامان، شاگرد زرنگ بودم.

                                                                                         دی ماه ۸۵

این هم یلدای امسالی:

امسال حسابی که نه ولی کمی یه آدم دیگه ای شدم. شکل و شمایلم عوض نشده ها اما خودم یه کم عوضی تر شدم. راستش یاد گرفتم گاهی وقتها نه بگم و گاهی بله اونهم جایی که انتظار نمی ره و این، هم برای خودم سخته و هم برای دوست و آشنا، اما اشکال نداره. تعریف بقیه از شخصیتم گرچه هنوز برام اهمیت داره اما روانشناسی یونگ می گه(هزار بار هم می گه و نه یکبار) که " مسئله بر سر چه کسی است و نه چه چیزی". یکی از معانی این جمله هم که بار معنایی زیادی داره و بابتش ماها هزار روزه داریم کلاس می ریم، اینه که قالب اصلی "کهن الگویی" ما چیه و ما باید همونو زندگی کنیم اما آگاهانه و نه آنگونه که به ما نقش داده شده و تازه نه در جایگاه اصلی .

یادمه تا چند سال پیش که همه به من می گفتن عجب ساده ای و بی شیله پیله، چقدر ذوق می کردم و خوشحال می شدم تا اینکه یه عزیزی به من گفت" سادگی چیز خوبی نیست" از اون به بعد زنگ این ندا توی گوشم موند و سعی کردم که ساده و به قول ما "پرسفونی" نباشم تا اینکه الان یک بدجنس آب زیرکاهی شدم که می ترسم از اون ور بوم بیفتم و وقتی همکارم می گه "تو خیلی حواست جمعه و خودتو به سادگی می زنی ولی سر از همه کاری در میاری و نمی شه گولت زد"کلی ذوق می کنم و بهش می گم: آفرین آفرین بازم از این تعریفا بکن!

امسال از پارسال منطقی تر، جنگجو تر، نامهربان و همچنان تنبل تر شده ام!

همین حالا ندا رسید که نامهربون تر نشدم خیلی خوب خدا رو شکر که هنوز بقیه متوجه نامهربونیم نشدن. اینم از سوسمار بودن منه دیگه!

تا بیشتر پته خودمو نریختم رو مونیتور از همه دوستانی که مایلند به این بازی صمیمانه دعوت می کنم. امید که این یکی دعوت مثل همایش"مولانا آفتاب سایه ها  نشه" که نه یونگ در آن معرفی و نه چیز زيادي از مولانا گفته شد و فقط همايشي بود كه در آن آقاي وزير ارشاد و فريدون شهبازيان و چند تن ديگر به ناهيد و تورج (اساتید یونگ ما)و خانم دكتر وزير نيا و ساير اسايتد لوح تقدير دادند و باقي بماند تا سر فرصت بگويم ...

اما اینهم گزارشی از ایرنا

 

از ۳ داستانی که قراره در جلسه آینه نقد بشن:

۱- ماسک  ۲ـ "دو"ی سرعت   ۳- تاری تار تار (مینی مال)

۴- گل اومد بهار اومد    ۵- آدرس کهنه  ۶- چه آسان چه سخت

  

دوی سرعت در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 23:36هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

مردمی که سردشان است و نان هم ندارند.

 

از دیروز پست "گاز کابینه قطع شده " امیر فکرم را مشغول کرده بود رفتم که دوباره بخوانمش و بیشتر دل بسوزانم که دیدم او هم بیشتر دلسوزانده و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:10هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

توجه:

 دوستان و دوستداران یونگ و مولانا را به سمینار

 "بزم مولانا، آفتاب سایه ها "

 در ۱۳ دی ماه دعوت می نمایم.

آخرین مهلت ثبت نام تا شنبه ۸ دیماه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 15:22هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |