تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

 

سپاس از دوستان عزیز و گاه جدیدی که مرا مورد لطف خود قرار دادند بابت هایکوهای کوچکی که دوستشان دارم ...

 

جوانه می زند

شاخه درخت پیر

زندگی جدید

 

 (برگزیده مسابقه هایکو)

 

جوانه سبز

می روید از درخت

هر بار بعدِ مرگ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 20:30هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام 

 

 

 

بی رحمانه گاه می گویم که ای کاش اصلا خودم به دنیا

 نیامده بودم که تو را به دنیایی آورم که اگر احمقها افسارش را

 به دست بگیرند این می شود که اکنون!

 

باز هم عریضه ای دیگر. انگار احلام دیگر حناق گرفته و صدایش در نمی آید! یعنی همه اینها برای نزدیک شدن آغاز ۴۰ سالگی است؟ نمی دانم؟

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 13:8هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

عریضه(تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟) هم به روزه

 

امسال عید خاصی داشتیم.

سه روز قبل از سال تحویل با حال خسته از ترافیک کابوسی شب عیدِ تهران رسیدم خونه پدری (اصفهان) که مامان گفت برو بابا رو ببوس تب داره!

پیش خودم گفتم مامان چی می گه؟ اگه سرما خورده چطور ببوسمش؟

 وقتی چهره اش رو دیدم جا خوردم این قیافه بیش از یک بیماری ساده، رنجور و داغون بود و من نگاه بهت زده ام رو دور اتاق انداختم برای پیداکردن آنچه بابا خورده! که یه چیز عجیب بزرگ برای بستن به کمر دیدم تا اومدم تجزیه تحلیل کنم مامان گفت بابا رفته بالای نردبان پرده رو نصب کنه افتاده! (امون از خونه تکانی)و بعد از ۳ روز از بیمارستان آوردنش.

 باز تا اومدم کمی فکر کنم که این جسم خاص گوشه اتاق چیه؟ اخوی باقدرت اومد و گفت یالله از این به بعد تو باید این کمربندو ببندی به بابا! بعد نتیجه این تجزیه و تحلیل به صورت هجومی از اشک و آی ی ی و وای از این موجودی که هم اکنون مشغول تایپ این نوشته وسط این همه کار و مهمونداری و مریضداریست، صادر شد و در همان موقع تخلیه احساسات از بدبختی من و مامان و همه خانواده و آن همه برنامه و نقشه و کار جدید و دیدن عزیزم،اخوی قدرتمند و قلدر فریادی در مایه های مفهوم و معنی زهرمار کشیدند که گریه موقوف! باید قوی باشی اما حقیر محل ندادم و همچنان به همه گرفتاریهای حال و آینده و دردهای بی امان بابا عَر زدم و شیون کردم اما بابای نازنینم گفت بابا چی کار عاطی داری خوب دلش می سوزه نمی تونه درد منو ببینه... آدم که نباید جلوی گریه رو بگیره!

 

نتیجه ایمنی:

1-     شب عید پیرمردها رو بالا نردبون نفرستیم(امان از دست مامانها)

 

2-     اگه فرستادیم اقلا نردبون رو براش بگیریم!

 

نتیجه اخلاقی

 

به دخترمون بگیم چی شده تا

1- دو تا چمدون رخت و لباس و کفش با خودش نیاره و کمر وزانو دردش بیشتر نشه وحسابی خیط که از مهمون بازی خبری نیست!

 

3-  تا حسابی مغزش هنگ نکنه که تب چیه؟ بابا کجاس؟ این کمربندچیه؟ وای خاک به سرم نکنه نخاعی شده؟؟؟

 

پ.ن : البته خدا رو شکر فقط مهره دوازدهم کمرشان مو برداشته.

 راستی بابام یه سوت قبلاها ساخته و این روزها گذاشته کنارش که اگه با ما کار داشت سوت بزنه!(صدای سوته خیلی با حاله)

 

اینهم سفره هفت سین که مامان با اون کمر درب و داغون مالتیپل هرنی ایشنش(به هم ریختگی مهره های کمر، قدرت خدا همه کلکسیون انواع ناراحتیهای استخونی هستیم) 5 دقیقه قبل از سال تحویل چید:

 

 

 

باز هم سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 18:28هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

سال نو مبارک

 

پ.ن :

۱- خیلی دلم می خواست حرفی داشتم برای گفتن در پاسخ به مهر بی نظیر شما دوستانی که چه در کامنتها و چه در پیامهای تلفن و همراه،همراهم بودید، تبریک گفتید و یا دلجویی نمودید اما حتی وقتی و حرفی برای پاسخ ندارم جز:

آرزوی سلامتی و داشتن دلی خوش برای همه دوستان و هموطنانم  حتی برای آنهایی که دل خوشی ازشان ندارم

 

گل کاغذی

 کیش بهمن ۸۶

 

۲- مینای نازنینم، دیشب برای روحیه دادن عکسهای کیش را نشان مامان می دادم و دیدم چقدر دلم برای تو و مسیحا وهمانهایی که گفته بودی تنگ شده...امروز با خواندن کامنتت، دیدم که تازه چقدر دل به دل راه داره عزیز.

این گل کاغذیهای قشنگ از میان آن چند عکس هم به یاد آن روز بهاریمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:16هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام