تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

                  My life without me

 

 

امشب اسم این فیلم را نوشته ام و مدتهاست نگاهش می کنم.

خودش گویای خیلی حرفهاست.

 اصلا داستانِ کوتاه ِکوتاه است عبارت"زندگی ام بدون من".

از همانها که می توان با آن در مسابقه داستان نویسی ِیک جمله ای از همه بُرد.

 

 

زندگی بدون من می تواند بهتر از اینها باشد. بهتر از آنچه که من زندگی اش کرده ام، فرصتهایی که نداشته ام و زمانهایی که خود واقعی ام نبودم تا بتوانم ادامه دهم و باشم اما نه برای خودم که برای رضایت دیگران.

 می توانست بهتر از این باشد زندگی.

 

پ.ن :

۱- امشب این فیلم گرچه به هم ریخته تر از قبلم کرد اما با یک عالم اشک، آرامش خاصی به من داد.در واقع مدتهابود کنار دستگاه خاک می خورد اما وقت تماشایش را نداشتم و درست امشب با همه مشغله ام انگار وقتش بود!

۲ـ  گرچه دیگر چنین اتفاقات رومانتیکی را نمی پسندم و غیر واقعی به نظرم می آید که مردی غریبه در اولین ملاقاتهایش با یک زن، تمام شب در لندری بنشیند و خواب معصومانه مادری بسیار جوان را تماشا کند اما به نظر من این صحنه از نرم و عاشقانه ترین لحظات فیلم بود.

 

 

Director:Isabel Coixet
Writers:Isabel Coixet (writer)
Nanci Kincaid (book)
Release Date: March 2003
 Genre:Romance | Drama
 
Plot:
 
A young woman conceals the fact of her terminal cancer to live her life with a passion she never had before.
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 0:32هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

ویرایش ۲۷/۴

 

از جلسه بیرون می آیم. کف کفشهایم قیر ریخته اند انگار، داغ است و به زمین می چسبد. منتظر تاکسی ماندن بیهوده است. امروز یک جوری شده اند همه اشان. دربست می خواهم اما نه قیمت می گویند و نه می گذارند چانه بزنم. فقط برّ و بر نگاهم می کنند.

از صبح سر پا بوده ام و همه اش بز آورده ام. از این اتاق به آن اتاق، از این میز به آن کامپیوتر. حسابها را هر چه دلم خواسته زده ام. وقتی باید کاری را انجام دهم که قبولش ندارم بهتر از این نمی شود. ارزش گذاری و تفکیک بز و میش از هم!

اصلا کاری نبود که بهتر از این بتوانم انجام دهم. تک تک سندها را در آوردم و نگاه کردم اما حساب بز و میش بدجوری درهم و غیر قابل تفکیک بود.

 

نوک پایم را در هوا تکان می دهم تا جریان هوا بین انگشتهایم برود و ریگ کفش جدید در بیاید اما بیشتر جا خوش می کند. هنوز داغ داغ است مثل سنگهای چسبیده به نان سنگک.

گوشی دستم است و دلجویی دوست می کنم. خسته تر از آنم تا آرامش کنم. 

ـ فعلا آرام شو تا من سوار تاکسی شوم

  سوار می شوم و صدا قطع می شود. تازه متوجه می شوم هیچکس دیگری در تاکسی و اصلا این ماشین تاکسی نیست. گوشی دستم نیست.

 راننده لبخند خبیثی می زند و می پرسد مسیر آخرتان کجاست؟ دلم می خواهد بگویم "سر قبر تو" اما یادم می آید این ماجرا دفعه اول نیست که اتفاق می افتد و فکر می کنم دفعه آخر هم نخواهد بود و تازه از همه بیشتر فکر می کنم اگر جرات، جسارت، بی عقلی و یا اسمش هر عصیانی که هست داشته باشم به او و امثال او چه باید بگویم؟

نمی گویم "سر قبر تو" و با جدیت می گویم" دقیقا همان که اول گفتم". پر رو تر از آنست که لبخندش خشک شود و بماسد کنار لبش.

پاهایم چسبیده به کف ماشین. از ریگ خبری نیست. جا خوش کرده و ماندگار شده. کفشهایم را تکان می دهم. راننده نگاه از آینه بر نمی دارد. بیشتر می چسبم به در.

چه بز بازار و گوسفند بیاری بود صبح.

هی صفحه اکسل درست می کردم و ردیفشان می کردم توی قاب ستونها، هی مدیر دستور جدید می داد و از حساب این در می آوردم به حساب آن می گذاشتم. تازه بعضی هزینه ی بارها ممزوج بود و من یا باید تسهیم می کردم و یا دوتا یکی! از همه بدتر حساب هزینه حمل بود که گاهی قاطی چرم بزی می شد و گاه چرم میش.

راننده به نگاهش ادامه می دهد و من به در نزدیکتر می شوم. گوشی دستم است و شماره می گیرم.

- گوجه فرنگی یادت نره عزیزم .منم تو راهم. نزدیکه برسم.

لبخندش پر رنگ تر می شود. نزدیک است که بگوید خر خودتی زن تنها!

داد می زنم

-         صداتو نمی شنوم چقدر دورت شلوغه. الان می رسم. خدافظ.

 

آماده بودم بروم جلسه ادبی. مدیر بالای سر کامپیوترم معترض ایستاده بود. آخرش این بز و میش کار دستم دادند.

 

- این جا نوشته 1000 جلد بزی اما چرا قیمت اش اینقدر کمه؟

 

فکر کردم شکر که بدتر از من حواسش جمع نیست.

 

دارم می افتم وسط خیابان از بس به در می چسبم. نفس راحتی می کشم وقتی به خیابان اصلی خانه می رسم.

- ببخشید باز اشتباه کردم کرایه حمل را زدم به پوست بزی. الان درستش می کنم.

کرایه اش را می دهم. دلم به حال اشتباهی گرفتنش می سوزد. همینقدر که این همه راه بنزین مصرف کرده و خالی آمده، برایش جریمه خوبیست. 

درستش می کنم اما می دانم فردا یک بز سر از میشی دیگر در می آورد. 

دیگر دلم برای هیچ جانوری نمی سوزد اما پاهایم تاول زده و می سوزد.

 

دست می کنم و ریگ را در می آورم. 

 

 فکر می کنم این کفش جدید طبی از اول اش هم طبی نبود.

 

پ.ن :

 

۱- سپاس از همه آدمها و سوژه ها و لایه های ناخودآگاهی که باعث نوشتن های این روزهایم شدند.

۲ـ هیچ تضمینی بر ویرایش های بعدی و بعدی نیست

 

 فکر نمی کنم حتی سطری از این نوشته را بی دلیل ومنظور نوشته باشم اما بالاخره این زایمان کمی راحتم کرد. 

 

 برای دوستانی که از من رمز گشایی خواسته اند که البته همه اش را معذورم:

 

۱- کفش: پای افزار برای طی طریق، رشد و زندگی.داغ و چسبانک بودن کف آن یعنی که این طی طریق خیلی دشوار است. طبی نبودن یعنی نا امنی و اشتباه در انتخاب بعضی راهها.

۲- ریگ در کفش را که همه می دانیم. اشتباه  جدید راوی

۳ـ بز: بدشانسی. گیجی و مطیع و سازگار بودن و ...

۴- بز و میش: در همی اجزای زندگی که  گاه بسیار به هم نزدیکند و ... 

۵- گوشی دستمه: حواسم هست. گوشی دستم نیست: حواسم نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:26هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 بز و میش را گذاشتم در پست بعدی

 

پ.ن:۱- بی رمق تر از آنم که این وقت شب داستان را ادیت کنم و عجول تر از آنم که بگذارم برای روز دیگر!  ۲۴/۴

 

ظاهرا دل گرفتگی و کرک و پر ریختن و یاس فلسفی دامن خیلی از ما رو گرفته. راستی امیر جان حالا فهمیدم کجای تو را گرفته! دامنت را!

 

اینهم گردون این تعطیلات.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 0:43هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

 

احساس می کنم مثل داستانهای 5 زاری دوران بچه گی هام شدم.

 

 مثل همان قصه هایی که هر کجا می رفتم از زبان مامان گرفته تا خواهر و خاله و بقال محل و برنامه کودک می شنیدم.

 

 از همان داستانهای تکراری که آخرش را همان اول می شود فهمید.

 

 

پ.ن این روزها به یاد حرف گلناز می افتم که به امیر می گفت وقتی زود زود آپ دیت می کنی نگرانت می شم

 نگران خودم و این قصه تکراری ام!

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 23:41هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

بخشی از یک داستان

 

مست و مجنون، در خیابانی شلوغ و پر از تنهایی ام.   

پرسه زن پس کوچه هایی که از میان پنجره هایش، کودکانی شکلک در می آورند و دلقکانی ادا.

فریاد ِ زنانی که   گوش را آزار می دهد و   انگار مرد بودنشان را نعره می کشند و مردانی کوچک تر از آن تا به چشم بیایند و در پستوی خانه های دوست به تنوع طلبی مشغول اند.

به خیابان اصلی می رسم. پهن و طویل است با هزاران فرعی و چهار راه و پس کوچه، بی علامت و راهنما و چراغ. ماشین هایی با سرعت رد می شوند که راننده هایشان پیدا نیستند اما باقی سرنشینان ماسک بر چهره دارند و کلاه بوقی بر سر. سرم گیج میرود از دیدن انتهای خیابانی که به آسمان می رسد و تلو تلو خوران به پای زنی می افتم که ساق های خوش فرم و تپلی دارد. دستم را به پاهایش می گیرم و به زحمت بلند می شوم تا می رسم به چشم های گود رفته اش...

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 0:35هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

بخشی از یک داستان:

 

 

مست و مجنون، در خیابانی شلوغ و پر از تنهایی ام.  

پرسه زن پس کوچه هایی که از میان پنجره هایش، کودکانی شکلک در می آورند و دلقکانی ادا.

 

ادامه در پست بعدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 13:32هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

وقتی ما یک حس و یا عقیده و اصلا هر چیزی را انکار می کنیم ، آن را از حوزه آگاهی بیرون آورده و به ناخودآگاه می فرستیم. جایی که آگاهی و یا ایگو به آن دسترسی ندارند و هر روز(یا هرشب چون در بخش سایه همه جا تاریک است) به قطر این سایه افزوده و کم کم غول می شود. در این هنگام اگر اتفاقی برای ایگو(آگاهی انسان) بیفتد و بیمار و یا متزلزل و مست گردد، شَدو فرصت بروز می یابد و می تواند بسیار مخرب باشد.

به نظر من این اتفاق در افراد سنتی و حتی مذهبی که همه اعمال ناپسند را گناه می دانند، بیشتر اتفاق می افتد اگر نگاه منصف و عاقلانه ای به ماجرا نداشته باشند.

مثلا فردی که شهوت را حسی زشت و بی شرمانه می داند و آن را می فرستد به بخش سایه ای ناخودآگاه، به مجرد عصبانیت و یا افسردگی، این حس به او غلبه می کند و ترس ما وقتی می تواند بیشتر شود که شخص زمین و زمان (دانشگاه) و محرم و نامحرم را دیگر نشناسد و  وحشیانه عمل کند!

بنابراین راه حل اساسی داشتن ایگویی مشاهده گر و پذیراست که همه صفات و افکار و هر  گونه هیجان و اشتیاقی را ببیند و بپذیرد و در عین حال بتواند آنها را کنترل و مدیریت کند که اگر ایگو برای خودش دشمن شدویی درست نکرده باشد دیگر از مستی و ناهوشیاری و دیوانگی چه باک که سایه هایش هوار شوند روی سرش و دودمان خود و اطرافیانش را به باد دهند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 9:16هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 

چیزی را گم کرده ام.

درست نمی دانم که آن چیز قسمتی از حافظه ام است یا شخصی و یا چیزی از درونم؟

شاید هم تازه پیدایش کرده ام آن گمشده را؟

هرچه هست این روزها آشفته ام. یک چیزهایی به یادم نمی آید و یک چیزهایی را زیادی به یاد می آورم .

اصلا نمی دانم

گم کردن بهتر است یا پیداکردن؟ و کدامش مناسب حال فعلی من؟

و اصلا نمی دانم

که آن چیز، قسمتی از حافظه است و یا شخصی و یا چیزی در درونم؟

لابیرنت پیچیده ای شده این ماجرا و فکر کنم من جایی همان وسطها مانده ام.

اصلا نمی دانم

که و یا چه  و چگونه می تواند کمکم کند؟

قسمتی از حافظه، شخص و یا چیزی در درونم؟

 

من و این همه سوال

 عکس: خودم و این همه سوال!

بهمن ۸۶

 

پ.ن: بیهوده نگاریم را به بیهوده انگاریم ببخشید این روزها همه اش شده ام علامت سوال! 

 

سایه به معنای واقعی عنوان نوشته جدیدم در مشق روان است.

 

پاسخ به دوست قدیمی :

سپاس 
نظرت خیلی خوشحال و امیدوارم کرد...

 اما منظور من از درون، کل ناخودآگاه است که  شامل ناخودآگاه جمعی و شخصی به همراه سایه هایش  می شود.

 بعد از این همه سختی تازه می فهمم کار زیادی برای خود واقعی ام نکردم و تازه باید سعی کنم زندگی اش کنم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 7:28هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |