"انسان در هر سطحی از آگاهی که باشد، وقایعی در همان سطح برایش اتفاق می افتد"
از جملات طلایی یونگ*
گاهی وقتها از تکرار این جمله کلیدی- لعنتی در ذهن و زبانم وحشت می کنم.
لامصب انگار کلید حل همه مشکلات است و در عین حال قفل همه دل خوشیها. ناگفتنی است تعریف صحنه هایی که در آن حال، دلم می خواهد اتفاق، شخص و یا چیزی را مقصر بدانم و این جمله، زنگ که هیچ ناقوس می زند در گوشم که تو در چه سطحی هستی؟ حتما دلت می خواهد که این بلا سرت بیاید. نه؟ لابد رفته ای در بی ارزشی که دارن بی ارزشت می کنن؟ شایدهم از بس خودت را قضاوت می کنی بقیه هم تو را قضاوت می کنند و فعلا در سطح قضاوت مانده ای.
ماشین ها برایت بوق می زنند؟ همه می گویند جامعه خراب شده و اصطلاح 9 تا 90 را برایت گوش زد می کنند اما چیزی ته ذهنت فریاد می کند که چرا همیشه اینگونه نیست؟ نکند الان بیشتر دوست داری مورد توجه باشی؟(به جان خودم هرچه بخواهم مورد توجه باشم این مدلش را دوست که ندارم هیچ، وحشت عمومی هم می گیرم از فکرش. من باب مثال عرض می کنم).
در محل کار مسخره ات می کنن؟ فکر می کنی بی ارزشت می کنن؟ اصلا دارن اخراجت می کنن؟(حالا بماند که چرخیدن در اینترنت شرکت ممکن است باعث قطع کامل آن توسط رئیست و یا عنقریب اخراج شدنت باشد).
حقوقی که قول داده اند افزایش دهند، زیاد نکرده اند؟ دٍ لاکردار از بس به تو گفتن قانعی و خودت هم شیپور زدی، باورت شده و ذهنت حقوق بالای ۴۰۰ را نمی پذیرد اصلا!
ای بابا از بس خودت خودت را قبول نداری و توی بی ارزشیهات غلْط که هیچ خر غلْط می زنی و یادت رفته همیشه شاگرد خوبه مدرسه و دانشگاه بودی و همه غبطه می خوردند که با آن همه مشکل و بچه و مهمان داری چه طوری نمره های عالی می گرفتی. یادت می رود که همیشه عُرضه داشتی در بدترین لحظه ها به زندگی لبخند بزنی و یا علی بگی. حالا چند سالیست که یک جا بند نمی شوی. فکر می کنی زمین و زمان نشسته اند به کشف خنگ بازی و دست پا چلفتگیهات و هر آن مچت را می گیرند و دلت می خواهد مرتب به همه یادآوری کنی که حتی ریاضیات پایه دانشگاه آنهم از نوع سراسری اش را 25/19 گرفته ای در حالیکه از آن استاد هیچکس تا به آن روز 15 هم نگرفته! اما چه فایده تا وقتی که فکر کنی از تو گذشته و قدرت و دقت و سرعتت ضعیف شده...
از همه بدتر یادت به گذشته و استثمارهای بر سرت آمده که می افتی، می بینی ای دل غافل و امان از جملات کلیدی- لعنتی از "ماست که بر ماست" و "انسان در هر سطح آگاهی که ..." خوب لابد خودت دلت می خواسته همه بگویند" آخی چه خانم خوبی"، "چه دختر معصومی" و از همه بدتر "چقدر تو مظلموی"! که چند سالیست شکر خدا از شنیدنش متنفرم و هر که بگوید" چه مارمولکی" و یا "چه پدر سوخته ای" آنقدر ذوق زده می شوم که تصور گذاشتن هندوانه زیر بغل به من دست می دهد و بعد یادم به جمله کلیدی- لعنتی " هندوانه زیر بغل کسی می رود که از هندوانه خالیست" می افتم و بعد گیج می شوم که بالاخره من ساده ام یا راه راه!
امان از دست همه جملات کلیدی- لعنتی این روزهای من. شما را هم گیج کردم؟ ببخشید ولی فعلا لابد شما هم در سطح آگاهی گیج شدن و وبلاگ خوانی هستید و هر بلایی که از خواندن این اراجیف سرتان بیاید یعنی که از "ماست که بر ماست".
بلایی سرتان نیامد؟ قدرتتان زیاد است؟ باهوش و با حوصله اید؟ ای ول...
چه؟ هندوانه؟ نه بابا زیر بغلتان یک عالم اعتماد به نفس است و نیازی به هندوانه های من نیست! راستی من چرا امسال هندونه نخوردم؟ این مربوط به بودن در کدام سطح است؟ بی پولی ؟ بی عقلی؟ بی وقتی؟ یا که اصلا داشتن معده ای حساس؟
* این جمله گاه بدین معناست که اگر ما راجع به مسئله ای زیاد فکر کنیم و در واقع به ذهنمان جذبش کنیم احتمال وقوع آن مسئله بیشتر می شود(فیلم راز) و از طرفی به معنای اینست که هر چقدر دانسته های ما کمتر و سطح آگاهی امان پایین تر باشد، اتفاقات بدتر و به قول امروزیها لوکلاس تری(سطح پایین) نصیبمان می شود. مثالهایی که در متن زده ام شاید گویای این جمله بسیار بسیار مهم باشد.
پ.ن
اول اینکه چند روز پیش امیر خواسته بود روز ملی مبارزه با خودسانسوری وبلاگی راه بیاندازد. فکر کنم من (با احتیاط البته) شروعش کرده باشم!
دویم اینکه همه اینها را که گفتم معنی اش این نیست که همیشه اینگونه ام و یا اینگونه ایم، یعنی که سعی خودمان را برای بالا بردن سطح و سطوح خواهیم کرد