يك نفر نيست به من بگويد با اين ذهن آشفته و هنگ شده چه اصراري به نوشتن داري؟ پاشو كمي استراحت كن بعد از اين همه دويدني كه تمامي ندارد و فردا همچنان خواهي دويد و خواهي تاخت به اين روزگار سركش.
از صبح ميان اين همه كدبانوگري تنهاي روز جمعه شايد 10 بار وقت جور كرده و نشستهام براي نوشتن اما تلفن هاي پي در پي اعم از چند خداحافظي مكه، نگراني مادر و خواهر مهربان و دوست جديدي كه اصلا دوستي اين روزهايش خود ماجراست و يا ور رفتن و برنامه ريختن در گوشي موبايلي كه دائم بازي در ميآورد و يا من بازياش ميدهم، نگذاشتهاند عريضه را كه مدتهاست ميخواهم پركنم، بنويسم.
برمی گردم و می آیم احلام که اينجا نوشتن برايم راحتتر است. شايد هم ماسك روشنفكر و مثبت انديش احلام را بيشتر دوست دارم چون صورت وجوديام را كمتر آزار ميدهد. اما ماسك و یا چهره واقعی، غمگين و گاه منفي عريضه(وبلاگ دیگرم) همه وجودم را به خارش مياندازد و خفه ام ميكند. انگار چندين دژبان بالاي سرم نشستهاند كه چرا ميگويي؟ چه اصراري به گفتن حقايقي داري كه اغلب باعث دردسر روزهايت ميشوند...
دوست جديد عجيب و غريب اين روزها كه مثل اغلب آدمهاي همه روزگارانم زيادي به من اعتماد كرده، دائما از پدر "پسر دلبندم" شِكوه ميكند و احساس همدردي و خواستار راهي و كمكيست براي رهايي و پشيمان از اين وصلت نابجاي بيخردانه و من بياختيار وقتي اشك و غم زليخاي امشب را ميبينم شعر قديمي ِ
" زليخا مرد از اين حسرت كه يوسف گشت زنداني
چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني"
را به ياد ميآورم.
و بعد سگرمههايم ميرود در هم و صرفنظر از عاقل بودن يا نبودن، مسئله اين نيست، به خودم ميگويم :
"چرا آدم كند كاري كه باز آرد پشيماني؟؟؟"
پ.ن: پشيمانم بابت خيلي از چيزها. همین!
پی نوشت کم ربط: اغلب یا وقت نمی کنم و یا حوصله ندارم "یوزارسیف" ببینم اما امشب به سفارش دوست، دیدم تا به طور اتفاقی جواب و تعبیر خواب سه خوشه انگور دقیقا شزابی کمرنگ مثل انگورهای سریال، را تا حدودی بگیرم که تعبیر باقیش کمی سخت است و یک امیر امیرانه قرار بوده یک روز برایم تعبیرش را پیدا کند تا آن روز که باشم تا صبح دولت آن دختر باکره* کنار درخت مو ایستاده بدمد، همچنان احتمالا پیشمانم لابد؟ نه؟!
*توضیح: دختر باکره (که احتمالا نماد است) جزء یی از خوابم است.
