تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

يك نفر نيست به من بگويد با اين ذهن آشفته و هنگ شده چه اصراري به نوشتن داري؟ پاشو كمي استراحت كن بعد از اين همه دويدني كه تمامي ندارد و فردا همچنان خواهي دويد و خواهي تاخت به اين روزگار سركش.

از صبح ميان اين همه كدبانوگري تنهاي روز جمعه شايد 10 بار وقت جور كرده و نشسته‌ام براي نوشتن اما تلفن هاي پي در پي  اعم از چند خداحافظي مكه، نگراني مادر و خواهر مهربان و دوست جديدي كه اصلا دوستي اين روزهايش خود ماجراست و يا ور رفتن و برنامه ريختن در گوشي موبايلي كه دائم بازي در مي‌آورد و يا من بازي‌اش مي‌‌دهم، نگذاشته‌اند عريضه را كه مدتهاست مي‌خواهم پركنم، بنويسم.

برمی گردم و می آیم احلام که اينجا نوشتن برايم راحت‌تر است. شايد هم ماسك روشنفكر و مثبت انديش احلام را بيشتر دوست دارم چون صورت وجودي‌ام را كمتر آزار مي‌دهد. اما ماسك و یا چهره واقعی، غمگين و گاه منفي عريضه(وبلاگ دیگرم) همه وجودم را به خارش مي‌اندازد و خفه ام مي‌كند. انگار چندين دژبان بالاي سرم نشسته‌اند كه چرا مي‌گويي؟ چه اصراري به گفتن حقايقي داري كه اغلب باعث دردسر روزهايت مي‌شوند...

دوست جديد عجيب و غريب اين روزها كه مثل اغلب آدمهاي همه روزگارانم زيادي به من اعتماد كرده، دائما از پدر "پسر دلبندم" شِكوه مي‌كند و احساس همدردي و خواستار راهي و كمكيست براي رهايي و پشيمان از اين وصلت نابجاي بي‌خردانه و من بي‌اختيار وقتي اشك و غم زليخاي امشب را مي‌بينم شعر قديمي ِ

 " زليخا مرد از اين حسرت كه يوسف گشت زنداني   

   چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني"

 را به ياد مي‌آورم.

  و بعد سگرمه‌هايم مي‌رود در هم و صرفنظر از عاقل بودن يا نبودن، مسئله اين نيست، به خودم مي‌گويم :

"چرا آدم كند كاري كه باز آرد پشيماني؟؟؟"

 پ.ن: پشيمانم بابت خيلي از چيزها. همین!

 

 پی نوشت کم ربط: اغلب یا وقت نمی کنم و یا حوصله ندارم "یوزارسیف" ببینم اما امشب به سفارش دوست، دیدم تا  به طور اتفاقی جواب و تعبیر خواب سه خوشه انگور دقیقا شزابی کمرنگ مثل انگورهای سریال، را تا حدودی بگیرم که تعبیر باقیش کمی سخت است و یک امیر امیرانه  قرار بوده یک روز برایم تعبیرش را پیدا کند تا آن روز که باشم تا صبح دولت آن دختر باکره* کنار درخت مو ایستاده بدمد، همچنان احتمالا پیشمانم لابد؟ نه؟!

*توضیح:  دختر باکره (که احتمالا نماد است) جزء یی از خوابم است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 6:38هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

پیش نوشت :طولانی نیست اگر بخوانیدش

 غم عظيميست وقتي نداني چه كني و كاسه چه كنم چه كنم دستت باشد.  

وقتي هر لحظه گيج و مبهوت تر از قبل باشي و بخواهي همه خود فعلي‌ات را با تمام تلاشي كه انجام داده اي تا همين خود فعلي شود، فراموش كني و بشوي”مادر” آنهم از آن فداكارهايش كه فقط به فكر فرزندش است و بايد اغلب ِآنچه به آن عشق مي‌ورزيده و مايه آرامش او مي‌شده را كنار بگذارد و هرآنچه سخت است و يا به نظر اينگونه مي‌آيد در آغوش بگيرد تا بتواند كمي عاقلانه‌تر فكر كند و عزمش را جزم تا بجنگد با غولهاي فراوان زندگي.

عزمم خيلي وقت است خود به خود جزم شده. گاهي فكر مي‌كنم زيادي جزم است و تنم زيادي فعال. مغزم نيز كه قربانش بروم همزمان و هميشه چيزي حدود 10 فايل 1 گيگا و 50 فايل 5 مگا بايتي در حال دانلود دارد و حالا آپلودش بماند كه چقدر نيرو صرف مي‌نمايد تا كنترلش كند و باعث آزار ديگران نشود و يا اشتباه شغلي و محاسباتي نكند (به دليل حسابدار بودن اين كنترل مي‌بايست قوي‌تر باشد).

اين فعاليت همه جانبه روح - تن – مغز، انرژي وحشتناكي را از من و مطمئنم امثال من مي گيرد و تازه هر شب ناراضي از نرسيدن به آنچه مي خواسته‌ام و فكر چگونه حل كردن مشكلات و ترس از آينده و روبرو شدن با مسئوليت هاي جديد شغلي-اجتماعي-خانوادگي و ...در حالي به رختخواب مي روم كه به قول استاد؛ انگار كمر به زمين نمي رسد تا بتوانم بخوابم!

 و راهكار اينگونه نبودن و كمي به بخش زنانگي(روح و شوق زندگي) پرداختن را درست موقعي در كلاس مي گيرم كه حتي وقت پرداختن و فكر كردنش را به سختي دارم، درحاليكه بايد جنگهاي جديدي را بيازمايم كه سفر مردانه در اين زندگي پر فراز تازه انگار شروع شده و قبلي‌ ها فقط من باب دستگرمي بوده از جانب پروردگار و صدالبته از جانب خود بي‌تجربه پرمدعايم كه به قول دوست و همكلاس زمان دانشجويي، انگار خدا وقتي مرا مي‌آفريده يادش رفته جواب بعضي مسئله‌هاي سختش را يواشكي به من بگويد!

 پ.ن: هر وقت مي‌خواهم نقل قولي از اساتيدم بگويم فريباي نازنين(عرب نيا) مثل دژباني سرسخت پيش چشمم مي‌آيد كه مرا از گفتن آنچه در كلاس گفته مي‌شود بر حذر مي‌كند كه حق‌ ِ استاد است و نبايد گفت و پر واضح است كه گاهي دلم نمي‌آيد نگويم كه چون براي خودم جواب داده دوست دارم به دوستانم نيز كمكي كرده باشم. پس دلم برايش بيشتر تنگ مي شود.(يادم باشد فردا به فرناز بگويم سلامم را برساند و ماچش كند و بگويد غيبتش را كردم حلالم كند)...و اماخود ماجرا:

 اسطوره كافي نبودن:

 گاهي مرد ناآگاه درون (فرقي نمي‌كند زن باشيم يا مرد چون همه ما درون خود زن و مرد يعني آنيما/آنيموس داريم) بر ايگوي ما غلبه مي‌كند و هرچقدر ما كار كنيم جمله " كافي نيست" او دائما تكرار مي‌شود. او از هيچكدام از كارهايمان احساس رضايت نمي‌كند و ما را وادار مي‌كند تا مرتب وظايف جديد به عهده بگيريم بي آنكه به ظرفيت، توان، عواطف و روح ما بيانديشد و يا اهميتي قائل باشد. او همچنان به ما القاء مي‌كند، هركاري كه در دست مي‌گيريم ارزش ندارد و همه‌اش آينده را مي‌بيند و از لحظه غافل است در حاليكه زن درون كه هميشه طالب حال و حول در لحظه است و معناي واقعي روح و خود خود زندگيست، در هنگام فعاليت بيش از حد آنيموس و كار و مشغله، احساس مي كند به او خيانت شده و در ما عدم رضايت دروني ايجاد مي شود.

 يك تمرين ساده جهت رفع کدورت از درون و دنیای مردانه:

1-   هر شب در يك كاغذ 3 ستون ايجاد كنيد. در ستون اول تمام كارهايي كه از صبح تا موقع خواب انجام داده‌ايد را بنويسيد، حتي تلفنهاي شخصي که می زنید(چه ليست بلندي مي‌شود و گاهي از يك صفحه تجاوز مي‌كند خدا وكيلي)

2-   در ستون دوم فقط یک جمله " من راضيم" را بنویسید

3-   در ستون سوم فقط یک جمله " اين كافيه" را بنویسید

4-   و معجزه اين رضايت دروني از خودتان را ببينيد!

 اين تمرين را براي خانمها بيشتر توصيه مي‌كنم چون هميشه بيش از توانشان فعاليت مي‌كنند چراكه اين حس را فرهنگ و جامعه از هزاران سال پيش به آنها ديكته كرده است...

اینهم پاسخ به نرگس گلی:

لازم نیست برای هر کاری بگیم راضی ام. به طور کل در ستون دوم باید بنویسیم اینها کافیه. ستون سوم من راضیم. این کار به مرور زمان عادت و بعد ملکه ذهن و این ملکه ذهن شدن باعث می شه از خودمون رضایت داشته باشیم و انرژی بگیریم و با این روحیه مسرت بخش جدید به کارهایی برسیم که یه عمره آرزو داشتیم برسیم منتها همراه با رضایت و نه با دل آشوبی و عدم کفایت و من کافی نیستم و ...

پ.ن

خيلي جالب است همزماني بعضي عقايد با ديدن برخي نوشته ها: پاراگراف پايين كه آف لايني بود رسيده از دوستان را در اين صفحه ورد ذخيره كرده بودم چون خيلي دوستش داشتم و توجه ام را جلب كرده بود. متن را كه مي‌نوشتم از خودم پرسيدم چه ارتباطي مي‌تواند با منظور نوشته‌ام پيدا كند؟ شما بخوانيد و قضاوت كنيد:

"هميشه به ياد داشته باش كه اين لحظه، تنها لحظه اي است كه در اختيار داري. لحظه ديگر وجود ندارد. اگر اين نگرش در تو جا بيفتد همه زندگي ات را دگرگون مي سازد. آنگاه  چيزهاي كوچك زندگي زيبا مي شوند. مادي و خاكي، مقدس مي شود و عادي، خارق العاده!"

   این پست امیرانه(زنانگی-مردانگی) یک جورهایی مربوط به این مطلبه و اگه نباشه باز هم جالبه

این یکی پستش مرد امروز را هم می گذارم که خیلی معرکه است.

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 23:11هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

تقدیم به مادر دوم مهربانم(عمه): 

پيش نوشت: خواهر جان جسارتا دوست ندارم اين نوشته رو بخوني. شنيده‌ام همينطوري هم بي تابي مي‌كني و مطمئن ام اگه بخونيش بي‌تاب تر مي‌شي و آنوقت من تحمل ندارم تنها خواهر نازنين و كم نظيرم توي غربت، غم بخوره. 

   پنجشنبه كارهاي شركت را جمع و جور كردم تا به ديدنش بروم. دلم گرفته‌بود و شور مي‌زد. با اينكه مطمئن بودم پرستار صبح‌اش خانه هست و پشت در نمي‌مانم، تلفن زدم. همسرعمه خسته و سرد گفت كه بيا. آمدم اما او نبود. نمي‌دانم چرا پرستارش هم نبود و چند ساعت قبل، دخترها، عمه را برده بودند بيمارستان براي چك آپ (البته به من اين طور گفتند).

جاي خاليش عذابم مي داد. همه اين سالها هیچوقت نشده بود که بیایم و او نباشد.

تهران بود و او نبود...

هنوز هم وقتي مي‌خواهم تهران آن سالهاي دهه پنجاه كه دختر بچه شيطان و كنجكاوي بودم را به ياد بياورم، مرزبان نامه‌ي روزولت شمالي و حوضي كه يك فرشته در ميانش فواره در دست دارد به يادم مي آيد و يك عالم مهرباني يگانه عمه اي كه یادش نمی رود برادرزاده‌اش "شليل" و "خورش كرفس " خيلي دوست دارد.

تهران اولين بارهاي سفر را كه مي خواهم به ياد بياورم، قطار خرمشهر_تهران و انتظار براي زودتر ديدن او و دخترعمه ها و آن كتابخانه بزرگ دكتر كه قسمت اعظم كتابهايش حقوقي و تاريخي و يا عربي و انگليسي بودند و هنوز هم نمي‌فهمم‌اشان، به يادم مي‌افتد و دختري كه صندلي زير پايش مي گذارد و دزدكي به هر كتابي سرك مي كشد و البته لبخند با چال گونه‌ و صورت گرد و چشمهاي عسلي- يشمي شفاف‌ او را.

هنوز فكر مي‌كنم زيباترين زن دنيا بود.

زيبايي اش حتي در آن اتاق لعنتي  میان مرده ها نیز جلوه می کرد.

نمي‌دانم چرا تا به حال پايم را در هيچ غسالخانه اي نگذاشته‌بودم و اصلا نمي‌دانم آن شنبه غم‌انگيز چرا كسي زير گوشم زمزمه كرد كه برو  ببين. شايد اولين بار بايد براي جسد مطهر زنی مثل او مي‌رفتم و مرگ به اين زيبايي را باور مي‌كردم. باور مي‌كردم كه وقتي از اين دنيا رفتيم ديگر رفته‌ايم و آنقدر برنمي‌گرديم كه در حوض غسالخانه برگرداننمان و شلنگ پرفشار آب بگيرند به تن و خيلي زود آماده امان كنند براي خانه گِلي...

دلم نمي‌آيد باقي اش را بگويم همينقدرمي گويم كه انگار مرگ بعضي از آدمها مثل زندگي و مرامشان نرم و  شيرين و خاص است. عمه جانم حتي روي سنگ حوضي كه هيچ فرشته و فواره‌اي نداشت هم مثل گل رزي سفيد خوابيده بود.

 انگار چيزي در قلب و مغزم منفجر شده باشد اشك ريزان بي هيچ خجالتي كه سايرين ببينند كه همه صاحب عزا بودند، بيرون آمدم. سعي كردم برگردم به همان روزهايي كه عمه بود و تهران هم بود. سعي كردم تهرانِ با او را به خاطر بياورم.

يك باره بوي عطر دستپخت معركه اش، لويبا پلوي پُر زعفران با گوشت قيمه شده و اصول سخت آشپزي كه مقيدش بود، به یادم آمد.

 ياد آخرين قليه ماهي افتادم كه احتمالا عمه خورد و من با امكانات آن روز براي او و خيلي ها كه به ديدنش آمده بودند داوطلبانه پختم و علي رغم به‌به گفتنهای دیگران، او غصه خورد و گفت قليه "تندش خوشمزه‌اس". اي كاش آن روز ترس را كنار گذاشته بودم و تندش مي كردم تا او احساس نكند ديگر نمي‌تواند آشپزي كند. هميشه مي دانست هيچكس در هیچ کاری به گرد پاي خودش نمي رسد.

عمه جان عيد هر سال قبل از جنگ، آبادان هم كه مي‌آمد بوي تهران را با خودش‌مي‌آورد. همان بوی عطر مخصوص لباسهای از خارج آمده و يك عالم سوغاتي رنگ وا رنگ و دلنشین تر از همه لبخند چال داري كه برايم يك دنيا عمه بود و مهر.

راستي عمه جان هنوز يادت مي آيد سه ساله بودم و تو فقط تلفن مي‌زدي تا "دلـــــــــُم دَم پــــــــــــــِلته(دلته) جومه نارنجي كجا منزِلته جومه نارنجي" را برايت بخوانم؟ چقدر تلفظهاي غلط‌ام را دوست داشتي، تامي(كامي)، تاوه(كاوه)، تودتستان(كودكستان)!

 واي نازنين رفته نمي‌داني از آغاز نوشته مخاطبم تو بودي و چه زجري كشيدم بابت ویرایش فعل ها و ضمائر. نمي‌داني، شاید هم می دانی اين روزها بر من چه می گذرد و چه دل ريشي و چه هفته پر تب و تابي داشتم و رفتنت هفته را و حتي تهران را برايم چگونه تمام كرد.

نمي داني عمه جان كه تهران بودن بي تو چه دردِ سرد و يخ زده‌اي برايم آورده. نمي‌توانم بنويسم اشك و بغض مجالم نمي دهد تا بگويم

تهران هست. برادرم هست. دخترعمه ها هستند. عمو و زنعمو هست. عموزاده و باقي فاميل و دوستان هستند اما تو كه نيستي انگار هيچكس نيست. تهران هم نيست!

                                                       تهران بی تو یکشنبه ۲۸ مهر ۸۷

 

 این نوشته امیر خیلی قوی مطرح شده. بخوانید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 15:20هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |