تبليغاتX
احلام

احلام

در احلام مانده دیروزم که چشم بازنموده تا بیدار شوم،اگر هنوز در رویایی آشفته ام با تلنگری بیدارم کنید

 

پيش نوشت :

مي‌دونم همه اين روزا نگران و توي فكرهاي جدي روزگارند و شايد براي همينه كه وبلاگ نويسي از شيوه و فضاي قبلي‌اش بيرون آمده و امثال من حسابدار اما مشتاق نوشتن هم اين روزها بيش از پيش گرفتار كار بيرون و روزمرگي اند اما در عين حاليكه نگران فردا(نماز جمعه 26 تير) و بعد از آن فرداهاي خود و بچه‌هامون هستم دلم خواست چند خطي از آدمهايي بگم كه مي‌تونن خيلي رو اعصاب راه برن اما بسيار شيرين و كودك سان و از طرفي نمونه ای از خودشيفته گی اند...

شما فكر كنيد داستان مي‌خوانيد. كسي چه مي‌داند شايد يك روز رمانش كردم:

 "آينه‌ي  هم‌خانه‌اي "

 ساعت حوالي 12 نيمه شب است و راوي صبح زود بايد برود شركت

_ فرانك جون من بايد يواش يواش برم بخوابم...

_ بذار من چند تا تلفن بزنم

ساعت حدود 12.40 دقيقه بامداد بعد از 2 يا 3 تلفن مستقيم به امريكا(چون با كارت تلفن مدتيست نمي شود با خارج تماس گرفت)

دارم تند تند، خواب آلو و از سر اجبار كه نمي‌توانم بخوابم افسانه "چهل گيس" مي‌خوانم...

_عاطي بيداري؟ ببين اين لباسو فردا بپوشم برم دفتر رياست جم‌هوري خوبه؟

_ اونجا مي‌خواي بري چي كار؟ مگه چند روز پيش تلفن نزدي با منشي آقا حرف زدي و من داشتم سكته مي‌كردم كه باز از تلفن خونه ...

_ خوب چيز بدي نگفتم . فقط پيشنهاد دادم كه من به عنوان كنسرتر در آمريكا، مي تونم از خواننده هاي مرد بخوام به جاي خوندن در " دبي" همين جا توي يكي از جزاير بخونن. خانمه هم گفت با رئيس جم‌هور صحبت خواهد كرد منتها توي اين شرايط وقت خوبي نيست ...بعدش هم گفت كه اگه مشكلي در ایران دارم بهشون بگم. حالا مي‌خوام براي كار زمين‌هام برم تا پارتي بازي كنن. حالا نگفتي اينا رو بپوشم يا نه؟

_ نـــــــــــــــــــــــــه. بابا جان، لاك پات نبايد پيدا باشه. مانتوت نبايد كوتاه باشه...آستینات نباید ...

_ واه ...خوب اگه زشت باشم كسي که محلم نمي‌ده! تازه می خوام رژ قرمز هم بزنم...

_ اينجا كه اين طوري نيست عزيزم اگه مي‌خواي رات بدن بايد...

 ديگه زبونم جنگل مو شده از بس اين حرفها را در اين يكماه مسخره تكرار كردم.

_ اينا با آدمهاي معروفي مثل من كاري ندارن. من همينجوري مي‌رم. گور باباشون.

يادم مي افتد به روزهاي اول كه با شالی سبز، به رنگ چشمهایش، درب و داغان وارد آپارتمان شد. آن روزها دلش مي‌خواست با سبز پوشها باشد و اين روزها هم...ولی به هر حال گره زمينهايي كه خيلي‌ها چشم دوخته‌اند برای تصاحبش، بايد باز بشود.

_ واي عاطي گاز اشك آور زدن. نمي دوني چه خبر بود. تمام دست و پرم درد مي‌كنه . خوردم زمين و مردم لگدم كردن...

_ كتك هم خوردي؟

_ نه بابا اگه مي‌خوردم تا نمي‌زدم يا نمي‌كشتم ول نمي‌كردم كه. مثل اينكه من آرتيست بودما...

_ اگه بگيرنت چي؟ چه طوري برمي‌گردي آمريكا؟ جواب دكتر رو چي بديم؟

_ با امثال من كه كاري ندارن. تازشم رفته بودم آرايشگاه دوستم. تا اومدم بيرون، اشك آور زدن ...صبر كن الان زنگ بزنم به اين آقاي ... رئيس ماهواره فلان...

_ خير ببيني از تلفن خونه نزن جون من، ممکنه کنترل بشه.

فكر مي‌كنم بيچاره من با پول تلفن و دردسرهاي متفرقه بعدی اش. آش نخورده و دهن سوخته با وجود اين همه محافظه كاري.

برمي‌گردم به همان شب: ساعت 12.50 دقيقه

_ من ديگه خوابيدم. شب به خير.

چراغ را خاموش مي‌كنم و در اتاق خوابم را مي‌بندم و احتمالا از خستگي بيهوش مي‌شوم ولي ايشان همچنان در حال صحبت با خودشان و گاهي زمزمه‌ي ترانه‌ از خواننده هايي كه خودش به اينجا رساندتشان است.

احتمالا ساعت حدود 1.10 دقيقه بامداد:

_ عــــــــــــــــــــــــــــــــــــاطي! بيداري؟؟؟

از خواب مي‌پرم ولي صدايم در نمي‌آيد كه مي‌دانم عواقب وخيمي دارد اين اظهار بيداري كه لابد نظرم را راجع به مدل شال و مو خواهد خواست و بعد تعريف راجع به شهره خواننده و ابي و ازدواج اخير شهرام صولتي و بيخود بودن شادمهر و گل بودن خدابيامرز هايده و ...خواهد كرد.

با اينكه بيش از 60 سال دارد ولي همچنان خوشگل و دوست داشتني‌ست و زمان خودش كه هيچ، همين حالايش از هنرپيشه‌هاي هم دوره هاليوديش سر است. آينه بزرگ نمايش را كه در دستش مي‌بينم به ياد آينه هميشه همراه "آفروديت" الهه زيبايي و عشق مي‌افتم و حالا ديگر مي‌توانم يك تمام نماي تسخير شده اين الهه افسونگر را در 65 سالگي ببينم و فكر مي‌كنم آن وقتهايي كه اين بخش آرك‌تايپي وجودم قلقلكم مي‌دهد براي شيطنت و من هم آينه به دست مي‌شوم و مورد توجه واقع شدن مهم زندگي‌ام و دوستان جنس مخالف، طالب دوستي بيشتري مي شوند، بايد اين لحظه‌ها را به ياد بياورم و آفروديت عزيز ـ ‌نازي را گول بمالم كه تعديل شود ...

چند روز بعد يكشنبه ساعت 9 شب. شام درست كرده‌ام و ميز چيده‌ام. در اين چند وقت، كم شده چنين فرصتي پيش بيايد كه خواهر صاحبخانه و مهمان عزيزم زود بيايد خانه. مبحث امشب "شهره آغداشلو " و سابقه‌ي نه چندان مثبت اوست. مثل اين چندسال اخير كه یاد گرفته ام تا ديگر رفتار و مشخصات افراد برايم مهم نباشد و هنر و منش ماندگارشان به یادم بماند،علی رغم میلم، هر از گاه تاييدش مي‌كنم تا احساس راحتي كند...

_ چقدر گرمه ...اي واي كولر اصلا كار نمي‌كنه!

با هم مي‌رويم پشت بام و بعد از كلي هرهر و كركر و استمداد خواستن از همسايه‌ها، مستحضر مي‌شويم به خرابي پمپ آب كولر. وارد آپارتمان هم كه مي‌شويم مجددا  مستحضر مي‌گرديم كه ايشان قبلا زير كتري را با شعله زياد روشن كرده‌ و الان كتري جان ما جزغاله شده‌است.

_ واي حالا چي‌كار كنم؟

_ توي قابلمه چايي درست كن!

خشكم مي‌زند و مي‌گويم:

_ باشه تا فردا يه كاريش مي‌كنم اما فعلا كولر مهم تره. من كه صبح مي‌رم شركت و عصر هم كلاس دارم، مي‌شه فردا يه زنگ بزني به اين شماره؟ خودش مياد كولرو تعمير مي‌كنه مي‌ره...

_ نه بايد برم آرايشگاه برشينگ كنم. آخه تو مشهد آرايشگاه نمي‌شناسم. حالا درسته روسري سرمه اما ...

ساعت 1 نيمه شب در حال له له زدن از گرما !

_ عـــــــــــــــــاطي بيداري؟ مي‌گم به نظرت از اينجا با بار و بنه برم آرايشگاه و بعد راه آهن يا برگردم از اينجا برم ؟

 

 پ.ن :

امروز از سفر اومد و خبرهای جالبی داشت که شاید یه روز داستانش کردم ولی از همه جالبتر این بود که ... شاید یه روز در گوشی بگم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 23:41هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

به دلیل فحش خوردن از دوستان و خواهر گرامی که حسابی نگران ام شده بودند  پست قبلی بی خردانه ی عجولانه ی لوس را حذف کردم و گریه را فروخوردم تا فکر چاره کنم اما با اینکه بحث کلاس امروز راجع به خشم بود اما هنوز نتونستم خشم ام به این اوضاع اخیر را همچون بغض و گریه ام فرو خورم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 23:15هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

 ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 21:45هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  | 

 

خیلی ساله که رنگ مورد علاقه ام همین رنگ بالای وبلاگمه. اینو دیگه نزدیکان و بیشتر دوستان می دونن و به همین دلیل اغلب سوغاتی و هدیه هایی که می گیرم به هر شکلی یه رنگ س ب ز توش هست و طبعا حیلی از لباسها و کیف و کفشهایم هم به این رنگ زیبای طبیعت اند و حالا خیلی مسخرست وقتی تعصبات ضد رنگی را می بینیم که مظهر زندگی و صلح و صفاست.

 وقتی که همون اندک آدمهایی که تحت تاثیر عقده های دیرین و هیجانات قلمبه شده و عدم آگاهی فکر می کنند با هر آسیبی که به فامیل، دوستان و هموطنهایی که فقط عقایدشون با اونها مخالفه، می زنن، یه درخت تو بهشت می خرند، وای میسن با خشم و نفرت به پلاستیک س ب ز "اوریف لیم"که تو دستته و شال پر رنگ مایل به آبی ات زل می زنن و انگار می خوان با نگاهشون سلاخیت کنن،واقعا می مونی که کجای این دنیای رنگی وایسادی؟!

خدایا رنگ زیبای رشد و بالندگی و صلح و زندگی را در طبیعت و زمین وجودی امان سب زتر کن!

جوانه س ب ز

می روید از درخت

هر بار بعد مرگ

 

پ.ن : این هم هایکوی ۲ سال پیش ام که این بار همه س ب ز ها را جدا نوشتم تا دوباره بلاگفای گرامی مرحمت نفرمایند و چند روز تعطیلمان ...!

ضمنا بنده ر ا ی ندادم و هیچ تعصبی روی فرد خاصی هم ندارم ولی یه ذره چشم دارم و یه جو شعور و کمی هم قدرت تمیز و تشخیص که یه کم ببینم ...

راستی یکی نیست بگه سوتی های دریافت پیام کوتاه از تل وزیون کی تمام می شه؟ نکنه فقط این حدود ۲۳٪ ملت، سیستم پیام کوتاهشون قطعه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 7:49هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد ،   توسط  احلام  |