ماسک
دست ظريفش را بلند كرد تا مثل بزرگتري كه ميخواهد بچهاي را گول بزند، چيزي را در آسمان نشان دهد. يادش نبود كهنه كودك ديروز، همين تازه داماد امشبي ست كه گول نميخورد و دستش را محكم گرفته و ميلرزد.
همراه دستش ، دست داماد بالا آمد ولي جهت ستاره را، اشاره ي "عروس" مشخص كرد.
_ نيگاه كن اونو مي گم، بزرگتر از بقيهست! بيا نشونش كنيم تا وقتي رفتيم پايين هروقت بيخودي قهر كرديم، هروقت بي پول يا مَر...
آب دهانش را قورت داد و سرخ شد.
_ چي؟ هروقت مريض شديم؟ چرا اين يكيُو بريدي؟ مي بيني حتي از آوردن اسمش هم ميترسي. نميدونم شايد ميخواي خودتو گول بزني تا يادت بره گرفتار كي شدي؟ خيلوخوب اين الماساتو پاك كن كه الان لبههاي تيزش قلب نازك منو ميبره و رو گونههاي خوشگلت قنديل ميبنده.
دست راستش هنوز در دست چپ " مرد" به طرف يك ستاره درشت نقرهاي نشانه رفته بود، پس با سرانگشت ديگر اشكهايش را پاك كرد و نرم لبخندي بر لبانش نشست و دستهايش خشكيد به ستاره نشانه .
_ داشتي مي گفتي. شايدم خط و نشون مي كشيدي ؟
_ تو عادت داري هميشه بزني تو ذوق آدم. ميخواستم بگم هروقت هر اتفاق بدي افتاد و خواست بين ما سنگيني، كدورت، احساس خستگي يا خداي نكرده جدايي بندازه، يك كدوم از ما كه يادش بود...
_ و لابد خودت ؟
_ ...اين ستاره رو تو آسمون پيدا كنه و به ياد اين شبوُ اين همه لطف و قشنگيش، به ياد اين همه سختي كه تا به اينجا رسيديم ، به هم رسيديم بيفته تا همه تلخيها فراموش بشه.اي كاش مي شد همه غصههاي سنگين رو مثل اين كيسههاي شن بندازيم پايين تا بيشتر به آسمون آبي، اونطرف ابرهاي سفيد يا حتي سياه، به آبی آبیش برسيم .
دستان يخ زدهاشان پايين آمد و رفت زير پتو شايد كه گرم شود.
_ خوب حالا اگه در چنان شبي هوا ابري بود، دعوا هم سرگرفته يا كفگير خورده بود به ته ديگ و اوقات هردومون سگي، اين ستاره رو از كجا پيدا كنيم؟
_ اَه لعنت به تو و منفي بافيات. اصلا نميشه يه ذره باهات عاشق بود و يه چيزي گفت تا گرماي رومانتيك شب اول زندگي، سرماي اين بالا رو از بين ببره.
"تازهمرد"به ستارهي نشانه زُل زده بود و خواهر و مادر رفيق چندين و چند سالهاش را به ناسزا ميگرفت كه توانسته اين بالن را برايش جور كند و به خودش بيشتر فحش ميداد كه آرزوي به اين عجيبي را از كجا آورده بود؟
بالن كابيني ساده داشت از نوعي پلاستيك نسوز و بادكنكي مثل اغلب بالنها رنگارنگ ولي، زرد و سبز و قرمزش بيش از باقي نمود ميكرد و چون ماشين عروس نداشتند دادهبود يك گل فروشي تزئينش كند. چشمان مرد رسيدهبود به فرق سرش وقتي شنيده بود با دار و بساطش بايد برود و كابين يك بالن را گل بزند.
اين بار حجله و سواري عروس كشان يكي بود!
آخرين بار كه عجيبترين تزيين را انجام دادهبود، ژيان قرمز قراضهاي بود كه جا به جايش رنگ پلاستيك خورده بود . عروس و داماد از خرپولهاي شمال شهر بودند كه از سرخوشي زياد و اينكه عُقشان ميزد زانتيا و ماكسيما سوار شوند،ژيان درب و داغاني را آورده بودند تا گل زده ببرند روي فرشهاي باغ مجلس عروسي !
كارش را با حوصله انجام دادهبود، نزديك به سليقه تازهمرد. دور تا دور كابين، گلهاي مريم و ژرورا و ميخك زرد و سفيد زده بود و هنوز بعد از چهار، پنج ساعت، بوي مريم و ميخك مستشان مي كرد.
_ چي ميشد اگه عروسا شب عروسي بلوز شلوار سفيد مي پوشيدن؟
_ آخه كدوم عروس خنگي هوسِ دامادُ قبول مي كنه تا اولين شب زندگيشو تو بالن بگذرونه ؟
خنده كنان كف كابين ولو شدند.
_ حيف كه اين بادكنك نميزاره آسمونُ درست ببينيم
و امتداد نگاهش از بين طنابهاي بالن رفت به گوشهاي ترين قسمت آسمان.
هنوز دست كار آرايشگر روي چهرهاش بود. پشت چشم بلندش هالههايي از رنگ سبز و ليمويي داشت كه با رنگ كهربايي چشمانش تركيب زيبايي را ساختهبود. گونههاي برجستهاش نيز با صورتي روشن بزرگتر به نظر مي آمد.
_ ميشه با اين چشم و مژههاي عروس شدت اينقدر دل منو وسط زمين و آسمون نبري؟ ميدوني كه اينجا فرصت مانور ندارم...دنبال چي ميگردي اون گوشه؟ بابا ستاره تو اينجاست، بغل دستت .فقط يه اشكال بزرگ داره و اون اينه كه وقتي عاشق شد پاك خل مي شه و عروسشو مياره رو پشت بوم خدا تا اونجا عروسي راه بندازه...
فشارهوا در هر فراز كمتر مي شد. سكوت وحشتناكي بود. عروس وداماد حسابي گرهخورده بودند و حاضر به از دست دادن گرماي همآغوشيشان نبودند اما هرلحظه نفسهاي بيشتري را كم مي آوردند.
ماسك ها را كه مي بست، گفتههاي پزشك پُتكوار ضربهاش ميزد...
_ بيماريA.L.S خيلي نادره. اگه كسي دچارش بشه يعني نهايت بدشانسي! و حالا مريض اگه خيلي شانس بياره و بيماري، كورتكس نخاعيش رو نپوشونه چند سالي اما بسختي ميتونه زنده بمونه و سريعترين حالت مرگ اينه كه روي مركز تنفسيش بيفته كه اونوقت خفه ميشه و در غير اينصورت يه مرگ تدريجي خواهدداشت كه شريك زندگي صبور و فداكاري رو ميطلبه. چنين شريكي هستي ؟
...ذرات هوا وارد ريه هايشان كه مي شد فكر مي كرد: چه چيز خوبيست نفس كشيدن و خدا كند اين مرض لعنتي روي مركز تنفسي هيچ عزيزي نيفتد...
_ آقاي دكتر چه كاري ميتونم براش بكنم كه وضعيت بهتري داشته باشه؟
_ تمام تلاشتون روبكنيد تا متوجه اصل قضيه نشه چون اين بيماري به وضعيت عصبي فرد بستگي زيادي داره و مشكلات و ناراحتيها، تشديش ميكنه.
و آن روز با نامزدي كه نميدانست چه بار غم سنگيني براي همه دور و بريهايش، تحفه آورده، قرار خريد عروسي داشت و تمام مسير را پياده طي كردهبود تا بهترين كار را بكند.
_ چرا اينقدر برافروخته اي؟ چيزي شده؟
_ سردرد شديدي دارم ، خستم چيز مهمي نيست. خريدُ ول كن بيا يه كم حرف بزنيم.
_ گرچه وقت زيادي تا مراسم نداريم اما باشه هر جور تو بگي.
تقريبا از هر دري حرف زدند تا ...
_ آرزوي بلند مدتمو بگم يا كوتاه مدت؟
_ مگه حساب بانكيه ؟ حالاكوتاه مدتو بگو چون صبرم كمه .ميخوام ببينم عرضه دارم اين كوتاه مدته رو برآورده كنم يا برم بميرم.
طره موهاي روشن كردهاش را كنار زد تا شايد بهتر فكر كند و با اندكي تاخير گفت : دلم ميخواد شب عروسيمون يه شب خاص باشه يه كم عجيب و غير عادي و به همه خيلي خوش بگذره. دوست دارم همه رو سوپرايز كنيم. حالا تو آرزوي بلند مدت و كوتاه مدتتو بگو هر دوش برام جالبه.
_ بلند مدتم اينه كه هردو مون خوشبخت و سالم باشيم
روي كلمه سالم كمي بغض كرد و ادامه داد: كوتاه مدتم مثل هميشه شبيه ايدههاي تواِ دلم ميخواد يه كار غير معمول انجام بدم اما آرزويي كه از بچگي مثل همه پسر بچه ها داشتم اينه كه يه پرواز خاص، مثل پرواز با كايت يا بالن كه طعم هواي واقعي ارتفاعو بفهمم داشته باشم، اما ...
بغض دوباره راه گلويش را بست . دختر به شك افتاد و نگران شد
_ راستشو بگو چيزي شده ؟ حالت خوب نيست؟ مامان گفت صبح دكتر بودي . اگه مشكلي داري عروسيو عقب ميندازيم
_ چيزي نيست فقط يه هو دلم گرفت كه لابد آرزوي سفر با كايت يا بالن رو به گور ميبرم چون هميشه دكترا بم ميگن به خاطر آسمت نبايد به ارتفاع بري واسه اينكه اكسيژن كم مياري.
خودش هم تعجب كرد كه توانسته ذهن دختر را ببرد به سمت بيماري آسم ِ خودش تا فكر كند اين همه بغض و آشفتگي براي ترس از آيندهايست كه قرار است يك مرد نفس تنگ بسازدش و نه يك زن دچار A.L.S !
_ من همين حالا آرزوي كوتاهمدتمو تغيير ميدم. تغيير كه نه، جدي ترش ميكنم ميخوام سعي كنم هر دومون نهايت لذت رو ببريم. شب عروسي سوار بالن ميريم به آسمون. شنيدم تو بالن ماسك اكسيژن هم هست !
2
"دو" ی سرعت
از پلهها پايين رفت. به يك در سفيد با تابلوي "باز است" رسيد. زنگ را فشار داد. دختري با سايهی چشمي آبي كمرنگ كه سايهاش پُر مينمود و موهای بلند و فِرشدهای داشت در را باز كرد و گفت:
_ امرتون ؟
_ ميخوام كوتاه كنم.
_ بفرماييد. منتظر بمونيد.
يك نگاه براي پيدا كردن صندلي به اندازهی ديدن تمام سالن طول كشيد. چند صندلي خالي از آدم كه پر از كيف و وسايل بود در قسمت اول سالن که ابتدای يک L بود ديده میشد. ميز كوچك با تعدادي ژورنال، جزوههاي تبليغاتي انواع لوازم آرايش جلوی 4 صندلی قرار داشت. بعد سالن به سمت راست L میپيچيد.
چند خانم، زير دستِ دستيارهاي آرايشگر در حال رنگشدن بودند. موهاي خانم نفر اول از سمت چپ، شرابي بود اما انگار تنوع عيد ميبايست به قرمز تغييرش ميداد. كممو بود اما اين چند تار مو را نيز اينقدر آرايشگر ِلب صورتي ميكشيد و رنگ ميماليد كه بعيد به نظر ميرسيد تا عيد سال ديگر هوس نارنجيكردنش را بكند! بالاي 40 سال به نظر ميآمد ...
آرايشگر لبصورتی که رنگ پريدهای مثل رژ لبش داشت به خانم زير دستش گفت:
ـ اينقدر هایلايت(1) قرمز٬ روی شرابی قشنگ ميشه!
صندلي بعدي دختر خانم جواني بود كه همان خانم سايهچشم آبي، مشغول دكلرهكردن(2) نوك موهايش بود. دختر سايهآبي٬ كُند و با حوصله تكه مويي را روي فويل ميگذاشت و رنگ آبي دكلره به رنگ سايهاش روي موها ميكشيد و دختر براي اينكه از مد عقب نيفتد جيكش در نميآمد.
رديف سمت راست L سالن خانمهايي به زير بند و موچين ابرو بودند.
يك خانم خيلي چاق كه لپهای بزرگی داشت٬ بازهم باد در لپها انداخته بود تا بند راحتتر از صورتش، مو بكند.
بوي رنگ و آمونياك اكسيدان فضا را آغشتهبود.
بالاخره روي يك صندلي نشست. روبرويش مانيتوري بود كه اسكرين سيورش، عروسخانم پر رنگ و آبي بود كه متناوب دور و نزديك يا ايستاده و نشسته ميشد. بر روي سرش شيفوني بود كه مرواريدهايش نزديك چشمهاي بيچارهی عروس خانم فرو ميرفت ولي خم به ابرو نميآورد چون شب عروسي بايد خوشگل بود و دم نزد.
اسپيكرهاي كامپيوتر، آهنگ حزنانگيز " از كرخه تا راين " را پخش ميكرد که لابد مناسبتي با عروس و آرايشگاه داشت.
از كوك مونيتور و عروسگردانش خيلي دير بيرون آمد؛ به اندازهاي كه 2 صندلي خالي شد و خانم 55 سال به بالا و دخترجواني، بغل دستش نشستند.
خانم آرايشگر اصلی پرسيد:
_ خانم! چه رنگي ميخوايد بزنيد؟
_ نميدونم بايد مش قبلي رو از بين ببرم يا روي همين شرابي كنم؟
_ يه رنگ شماره 4 ميزنيم تا تيره و یه دست بشه، بعد شرابيش ميكنيم.
حالش از هرچه قرمز و شرابيست به هم خورد. مانده بود چرا اينقدر مردم شرابي دوست دارند و او هميشه سعي دارد پيگمانتهاي* قرمز مويش را بپوشاند اما نميتواند!
نوبتش شد!
_ خانم شما بياييد اينجا تا برا كوتاهي آماده بشيد.
روي صندلي مخصوص جلوي آينه نشست. صورت رنگشدهاش را در اين آينههاي پر چراغ بهتر ميديد و حتي چشمهايش را. اما اينبار مثل هميشه زير تلالؤی چراغهاي آرايشگاه كه در آينه چند برابر ميشد، برقي در چشمها نميديد. ۳۰ ساله بهنظر میرسيد و تنها خودش میدانست که بيشتر است.
_ چه مدلي كوتاه كنم؟
_ ژان پير! چتري نداشتهباشد لطفاْ . كوتاه كنيد هرچه بيشتر بهتر ...
موهاي به قول آرايشگرهاي ماهواره "هاني رِد"(4)اش تكه تكه روي زمين و كاور لباسش ريخته ميشد بياينكه دلش بسوزد. او نيز ميبايست وارد اين جريان تنوع عيد و تغيير ميشد. مثل هميشه خانم اصلی آرايشگر كه موهاي مشكرده كرمي نزديك به سفيد داشت، تحسينش كرد. چشمهاي رنگياش را، پُري موهايش را ...
ولي او حتي لبخندي به نشانهی تشكر و يا خجالت نزد. سرد و بي روح شانههايش را تكان داد تا باقيماندهی موهاي عسلي بريزد زمين! براي چه اينهمه وقت كوتاهشان نكرده بود؟ به سفارش كي؟برای چی؟
رفت پشت صندوق، كنار مونيتورِِ عروسنشانگر! كسي براي گرفتن صورتحساب نبود، همه گرفتار سرويسكردن سر و كله خانمها بودند. بالاخره آرايشگر لبصورتي پول را گرفت و او با چهرهاي ناخشنود از پلهها بالا رفت.
پرههاي روسري بالا و پايين ميرفت، شاخههاي تازه جوانه زده نيز به آرامي تكان ميخوردند. جمعيتي كه انگار شب عيد بيلباس و خوراكاند پشت بوتيكها و شيريني و آجيل فروشيها صف كشيدهبودند. از كنارشان رد شد. شور و حال آنها او را اندكي از بيتفاوتي نجات داد، يادش آمد او هم جزء همين مردم است اما يادش نيامد هيچ سالي، شب عيد زياد دويده باشد پي خريد چيزي و يا زياد زحمت كشيده باشد براي خانهتكاني، نه! يادش نيامد!
به خانه رسيد. مادر٬ مبارك باشهاي گفت و:
_ اوفِي حال اومد اين سرتها! بيرون چه خبر؟
_ همه با سرعت ميدوند تا سالشون همراه ظاهرشون متحول بشه!
_ تو چي؟ ميدوي ؟ ميخواي كه بدوي ؟
باز چهرهاش در هم رفت، سرش را زير انداخت و با غذايش ور رفت ...
_ من! من فقط ميخوام زمان مثل برق بگذره و هرچه زودتر پير شم و ...
_ تو ديونهاي! اما...
آهي كشيد و زير لب گفت: منم گاهي همينو از زندگي ميخوام!
سرش را بالا گرفت و مادر رانگاه كرد٬ چقدر به هم شبيهند! اما امتداد نگاه خاطرهاش دوباره به مونيتور آرايشگاه افتاد. عروسي كه مينشيند و بلند ميشود. ميخندد و ژست ميگيرد و مرواريدها به كنار چشمش فرو ميرود و انگار آخ نميگويد! زندگي جديدي را شروع ميكند که از همان آغازش بايد خوشگل باشد و فيلم بازي كند ...
به خانمي فكر ميكند كه سعي دارد هرچه جوانتر و خوشرنگتر باشد. به دختري ميانديشد كه ميخواهد آخرين مدل را بر خود پياده كند.
به تغيير٬ به حَوِل حالنا فكر ميكند ...
******
1_ سايه روشن (نوعي رنگ مو كه يك لايهاش روشنتر از لايهی ديگر است
2_ مو را بيرنگ ميكند تا بتوان رنگ دلخواه را روي اين بيرنگي پياده كرد.
3_ رنگدانه كه آرايشگرها اصطلاحاْ پيگمانت ميگويند.
4- عسلی قرمز
3
تاری ِ تار ِ تار!
طُرهای از مو٬ راه نگاهش را بسته بود اماديگر رمق پس زدن تاريکی را نداشت٬عادت کرده بود دنيا را کرکرهای ببيند. خسته از انتظار براي يافتن وسيله٬ موافق جهت مسير٬ درحرکت بود اما هر بار كه وسيلهاي پيدا مي شد نام مقصد را فراموش ميكرد!
اتومبیلی نقرهاي چراغ زد. نورش آنقدر زياد بود كه بتواند از كركره نگاهش عبور كند و ديگر لازم نبود دستان خسته تاول زدهاش را براي پس زدن دسته مو بلند كند!
رويش را برگرداند و مسير را عوض كرد.
بادِ وحشتي سرد، طُره را پخش و پخش تر كرد،آنقدر كه نور ِهمه چراغهاي لاابالی
در تاريِ تارهاي قهوهاي گم شد.
صداي بسته شدن در ماشيني را شنيد و بعد صداي بسته شدن در و درهاي ديگر و
ديگر مسافري باقي نماند.اما وسيله ميرسيد انگار...
_ آخرِ ِ ...
_ قيييييييييييييييييييييژژژژژژژژ...چي ؟ كجا ؟
_اممممممممم...آخر ِ دنيا !
_ چشماتو خوب باز كن و يه نيگا درست بنداز آبجي ،آخرِ ِ دنيا همينجاست که
واسادی !اونقدر عقب عقب برگشتی تا رسيدي به نقطه آخر!
حرفي ندارم سوارت كنم و كرايه بگيرم اما فقط ميتونم برت گردونم اول دنيا. قبوله ؟
تارهاي تاريك و قهوهاي را که پس زد، همه جا تاريک شد .
آخر دنيا همينجا بود.
توضيح: آخرِ ِاول= اول ِ آخر!!!
4
"گل اومد بهار اومد"
مدتيست به اين موضوع فكر ميكنم، كدام داستانِ كدام زندگي و كدام شخصيتم را اول تعريف كنم. يا اصلآ همه را تعريف نكنم و كمي از آن را بگذارم براي شخصيت جديدي كه قراراست با زحمتي زياد بسازمش. بعد دوباره تصميم ميگيرم هيچكدام را ننويسم. آخر به بقيه چه كه اين شخصيتها خودشان هم در كار خودشان ماندند يا اصلآ مگر " كس بخارد پشت من جز ناخن انگشت من؟" پس نوشتن ندارد وقتي كسي نميتواند درد اين چهره هاي من را دوا كند جز اينكه براي من و ماسكهايم، مارك بچسباند.
بعد دوباره، شبي مثل امشب هوس چيزهايي مثل سيگار و چاي كه از بچهگي بدخوابم ميكرده و حالا ديگر دكتر هم منعش كرده(چایی را می گويم، سیگاری نیستم)به سرم ميزند و نوشتن يك داستان كه:
" روزي بود روزگاري بود.نخودي از نخودا خونه داشت و زندگي همه چي هر چه بگي. روي رف تنگ بلور اين ور رف گلاب پاش اون ور رف گلاب پاش بقچه و سوزني داشت پارچه پيرهني داشت نخودي نگو بلا بود خوشگل خوشگلا بود اما فقط يه غم داشت همدل و همزبون نداشت جفت هم آشيون نداشت نخودي تو اون درندشت تنهاي تنها ميگشت..."
خيلي دلش ميخواست در نمايش جشن ارديبهشت آن سال كودكستان نقش نخودي را بازي ميكرد. اما حالا يادش نميآيد 6 سالگي، خودش چه جور بچهاي بوده، يا دختر كدام بچه پارتيداري خوشگل و سرزبون دارتر از او بوده كه توانسته نقش نخودي را بگيرد؟
چهرهاش را درست به خاطر دارم صورت گرد و موهاي بلندي داشت مثل موهاي عكس نخودي در كتابش. تازه يكي از دندانهايش هم افتاده بود كه در آن سن، زود بود آخر. به كلاس اول هنوز نرسيده بوديم كه؟ شايد "زيبا" نيمه دومي سال قبل بوده؟ حالا يادم ميآيد كه هيكلش درشت و تپل بود. چه اسمش هم يادم مانده! حتما چقدر حسرت خوردم و آه كشيدم كه چرا مامان نمي گذاشت موهايم بلند شوند و بريزم دورم یا دو تا گیس کنم و بشوم نقش اول آن نمايش قشنگ، مثل نقاشیهای آن کتاب.
" يه صبح زود كه پا شد چشاش دوباره واشد اين ورشو نگاه كرد اين ورشو نگاه كرد اومد كنار پنجره ديدش كه پشت پنجره از هميشه هم خالي تره نخودي غمش گرفت غم عالمش گرفت"
با اينكه خيلي دلش ميخواست نقش نخودي را داشته باشد، اما صاف و آرام كنار بابا و مامانش كه براي جشن آمده بودند نشست و همه آن نمايش موزيكال را ديد و حفظ كرد و بعد از سي و خوردهاي سال هنوز تمام ديالوگهاي اين داستان را از حفظ است.
" چه كنم چه كار كنم؟ چه جوري از تنهايي فرار كنم؟ هوار كنم؟ سر بزارم به صحرا؟ دل بكنم از اينجا؟ نه نخودي مگه ديونه شدي ؟ دل بكني از اينجا كجا بري؟ سر بزاري به صحرا؟ آخه ببينم با غصه كدوم كاري درسته؟غصه كه كار نميشه اينو بدون هميشه!
اينها را براي پسر كوچولوي خود كه حوصلهاش سر رفته بود و تاب مسافرت طولاني با اتوبوس رانداشت، تعريف ميكرد. داستان نسبتاً بلندي بود و عجيب ميآمد كسي از بر كرده باشدش. خانم پشت سري دولا شد روي صندلي كه ببيند اين مامان خوشحرف، كتابي چيزي در دست دارد كه
مامان و پسر كوچولو زدند زير خنده
_ مامان اينجاي قصه كي به نخودي ميگه غُصه غلطه؟
_ هيچكي پسر گلم اينجا نخودي داره با خودش يعني با خود عاقل ترش حرف ميزنه...
صدايش را بچه گانه تر ميكند و مي رود به سالهاي بعد از كودكستان كه تك نفره جاي نخودي و پيرزن فالگير و عمو نوروز و ديو كه تنها بازيگران اين داستان بودند، در باغچه خانه جلوي بچه هاي محل و فاميل، بازيگر و كارگردان و راوي اين نمايش ميشد...
" برگشت و جاشو جمع كرد چايي رو آورد و دم كرد رختاشو شست اتو زد...شونه به زلفونش كشيد سرمه به مژگونش كشيد...تق و تق و تق به در زد..."
صدايش را اينبار به حالت لرزان و كشيده در آورد و گفت:
"_ بي بي سلام
_ عليك سلام
- فال بگيرم؟
_ بگير برام
دستشو گرفت به دستش
با سكوتي خيره شد به بيابان خشك و بيبي اش را با صورتي سفيد ميان مِيناي گَرديِ جنوبي به خاطر آورد كه او هم اجراي كودكانه نمايش نخودي اش را ديده بود و به اينجا كه ميرسيد با تكاني به بدن نحيف و ظريفش و لبهايي بسته ميخنديد و دستهاي چروک دارش را ميكشيد به دستهاي كوچك او كه زبريش چه حس خوبي داشت.
- خوب ببينم چه هستش؟ خوشا به حالت خاله انگار كه فالت فاله...اما برات بگم نه نه انگار يكي بات دشمنه همون طلسمت کرده جادو به اسمت کرده کارها رو وارو کرده خوب كيه اون ديونه اون عاشق سياهيه دشمن مرغ و ماهيه يه ماه تموم تو جاده آقا ديوه وايساده ميون راه نشسته راه بهار و بسته ...
"
- كوليه گفت و گفت و گفت نخودي حرفاشو شنفت. خنديد و گفت:
- چه حرفا ديو سياه تو برفا ؟
منم اگر زرنگم
ميرم با ديو ميجنگم!
نخودي يه هو از جا پريد
نخودي نگو گردآفريد
لباس جنگ ُ تن كرد چرم پلنگ ُ تن كرد
شمشيرُ گرفت به اين دست سپر ُ گرفت به اون دست
سوار ماديون شد تو درهها روون شد"
بعدها هيچوقت مثل اغلب دخترهاي هم سن و سالش نشد كه دلش ماديان سفيدي بخواهد يا روياي آمدن مردي را بكشد كه سوار بر اسب، شاخه گلي مياندازد بر دامن هرگز نپوشيدهاش كه هميشه خود شلواركي به پا سوار بر دوچرخه اسپورت قرمز رنگش مشغول سير و گردش در كوچه هاي محله زيبا و تا آنوقتهاي قبل از جنگ، پر از امنيتش، بوده و ميچرخيدهاست.
" از رد پاي ديوه رسيد به جاي ديوه
يه غار سرد و تاريك تنگ و دراز و باريك
ديوه بيا من اومدم به جنگ دشمن اومدم...
فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه!"
وقتي پدر اجراي اين قطعه را از زبان كودكانهاش كه ك را ت تلفظ ميكرد، ميشنيد، خندهاش ميگرفت و انگار به عينه اين ريز اما تيز بودن را باور ميكرد و هر بار كه فلفل تندي سر سفره ميديد ميگفت:
" فلفل نبين چه ريزه بشتن ببين چه تيزه، مثل تو "
به اينجاي داستان كه رسيد بعضي قسمتهاي شعر را فراموش كرده بود اما مفهومش رابه ياد داشت. سالها گذشته بود و مرورش نكرده بود.
اما پسر انگار فرقي برايش نميكرد
" نخودي شمشيرُ كشيد به ديوه...
ديوه رو مي گي دود شد
مثل ديوار خراب شد
نخودي براي هميشه
ديو َرو كرد توشيشه"
فكر كرد چه ميشد اگر نخودي زودتر از اينها به فكر كشتن ديو ميافتاد و خودش و بهار را اين همه سال منتظر نميگذاشت؟
فكر كرد اصلا چرا سعي نكرده با ديو طرح دوستی بیاندازد و ببيند مشكلش چيست و دشمنياش با فصل بهار از كجا آمده؟
بعد يادش آمد كه خيلي سعي كرده بود بهار را فراموش كند و كنار شوفاژ و نه حتي شومينه اي كه بوي طبيعت بدهد، از زمستان لذت ببرد.
يادش آمد كه آن روزها آنقدر ساده لوح بود كه همه را فرشته ميديد آنهم فرشته هايي كه بالهايشان از سرما يخ زده بود.
آن روزها ديوي را نمی دید كه بخواهد برايش نقشه دوستي بريزد يا طرح دشمني!
پسرك نازنين، آستين مادري که غرق خودش بود را كشيد.
ـ چرا هنوز نرسيديم ؟ آخر قصه چي شد؟
براي پسر، رسيدن مهم بود و تنها نماندنِ نخودي.
اما هر دو از هم دور و تنها شدند چون مادر، باقي شعر را به خاطر نياورد.
من اما فراموش نكردم كه در آخر قصه نوای "گل اومد بهار اومد" شنيده مي شود و عمو نوروز با يك عالم سوغات و عطر و گلاب مي آيد و چلچله ها پيغام آمدن بهار و شادي ميآورند که: " ديگه نخودي تنها نبود
تنها تو اون صحرا نبود..."
5
چه آسان چه سخت!
ترمينال نسبتاً شلوغ است، يكي از همان آخرین روز ِتعطيلاتي كه لابد با شنبهاش پيوند ميخورَد و مردم ميدوند كه جانمانَند چه از سفر و تفريح و چه مثل من براي حل هزار كار عقب مانده و ديدن عزيز عزيتر از جانش.
جانم است. همه هستيام اما او و آنها نميگذارند درست و راحت ببينمش. باطري موبايلم هم به يكباره شارژش تمام ميشود و نميتوانم از همان 5 دقيقه ملاقات، حتي در كسر كوچكي از ثانيه عكسش را بگيرم. دوربين را هم كه مدتهاست ازمن گرفته است.
بغلش ميكنم. تپل و بلند شده، سرخ ميشود و به بچه ها نگاهی می کند و انگار به آن ها پز ميدهد مادرش را. مادرش اما ذوق ميكند و اشكهاي خود و نازنين پسر را پاك و نميگويد مرد كه گريه نميكند و ميگويد مامان جان خيلي دلتنگتم، مشكلي داري؟ به سختي این شنبه را مرخصي گرفتم...
ناظم ترسو كه بعدها فهميدم به هزار دليل از مدرسه اخراج شده، تهديدم ميكند كه زودتر بروم چون او مسئول است.
- شارژر موبایل توی ماشین دارید ؟
دل راننده آژانس انگار می سوزد که نمی تواند کمکی بکند.
چه آسان و چه سخت دور ميشود خيلي سخت و من که آرام آرام سرد می شوم مسيري طولاني را اشك مي ريزم و فكر ميكنم و نميدانم كه اصلا فكر ميكنم يا نه ...
ديگر آفتاب نشسته است روي پاهايم و دارم گرم ميشوم. سرم داخل كيف است و دنبال دستكشهايم ميگردم. مسافرها در تكاپوي تهیه بليط اند و من اما آسوده كه انگار اگر نباشد، نميروم و فرقي برايم ندارد.
مثل هميشه با لبخند پر محبتي كه يك گوشه اخم جديت آن بالاهايش كج ميشود بعد از سالها و شايد قرنها ميآيد.
كه نه
هيچوقت نرفته بود انگار!
چه سخت، چه آسان نزديك ميشود، خيلي آسان
و او كيف و تمام آنچه را كه ديواري شده ميانمان برميدارد.
و من كه آرام آرام گرم ميشوم، به زمزمهاش گوش ميدهم...
_ " خيلي دلم برات تنگ شده بود خيلي"
نگاهش نميكنم اما صداي مهربانش را با ترديد ميشنوم و به لرزه اي كه نميدانم از سرماست يا كدام درد بيدرماني، ميافتم و فكر ميكنم ...
تمام اين سالها و قرنها
هيچوقت نرفته بود انگار؟
6
انگار يكي از جادههاي شمال بود، البته نه جادهای زياد خطرناك و پر دره، كه دو طرف آن سبز بود و هموار. شايد شاليزار بود نميدانم. آسمان از عقبِ ماشين پيدا نبود. آفتابي يا باراني، غروب يا طلوع، روز و شبش را هم نميدانم، اما هر چه بود ميشد از شيشهی بغل ماشين مناظر زيباي شمال يا هر جادهاي شبيه آن را ديد. پس روز بود اما رمق خورشيدش را انگار گرفتهبودند.
يک گوشهی ماشين پشت سر راننده كز كرده بودم. ازآينه ميديدمش. آشنا نبود، شايد هم بود. چرا يکهو تاريك شد؟
قبل از اينكه آنقدر تاريك بشود كه نتوانم منظرهی درختهايي كه عقب ميرفتند را ببينم، از آينه، چشمهاي راننده را ديدم كه بسته و گردنش هم خم شده بود و ماشين آهسته به عقب مي رفت. گرد و خاك غلیظی در هوابود و فهميدم از خاكي كنار جاده عقب عقب ميرويم. حالا يادم افتاد چرا معلوم نبود چه وقت از روز است، چون همه جا پراز گرد و خاك بود و باز تازه متوجه شدم چرا فکرمیکردم که جادهاي خطرناك و پر دره نبود؛ چون ميشد از كنارهی خاكي جاده عقب عقب رفت.
عقب عقب میرفتیم .
يادم نمیآمد از كي شروع به خوردن هويت من و آدمهاي دور و برش كرد اما به خاطر آوردم كه هويتخوري كار هر روز و هر لحظهاش بود. پس شروع اين عملش اصلا مهم نيست؛ من كه از اولِ دنيايش با او نبودم. شايد قبل از آشنايي ما با هم، شخص ديگري، هويت او را هم خورده بود و او گرسنهی داشتن شخصيتي رئيسماب شدهبود.
در آينهی ماشين خودم را ميبينم! اين عقب رفتن چرا من را بيهويت نشان ميدهد؟ميترسم از عاقبتِ بودن با چنين رانندهاي و ترس عامليست كه آدم را به ياد گذشته وهمناك مي اندازد!
گرد و خاك با سرعت بيشتري پشت شيشه را پر مي كند؛ پس سرعت ماشين بيشتر شده.متعجبم؛ اگر راننده در حال چرت زدن است، قاعدتا ميبايست پايش روي پدال گاز سست شود نه محكم.
همچنان عقب عقب ميرويم. نميدانم راننده چه خوابي ميبيند اما من فقط او را ميبينم كه دائم ايراد ميگيرد و دستور ميدهد. ميگويم من كارمند يا كلفت يا بچهی تو نيستم. ميگويد تو نميفهمي! قدرت نداري! ضعيفي و ساده. همه فريبتميدهند.اينطوري ميفهمم كه سالهاست دارد من را از خودم مي گيرد.به جايش چه ارزانيم ميكند؟ مگر نمي گويند انسان وقتي چيزي از دست ميدهد چيز ديگري به دست مي آورد؟ شايد هم بر عكسش را شنيدهام. به دنبال گمشدهی "من" ميگردم. هيچ جا پيدايش نمي كنم. اوائل چه كودكانه در بچگيهایم دنبالش ميگشتم. اما وقتي بعد از سالها به زادگاهم سر زدم متوجه شدم آنجا هم خبري نيست و آنوقت گريه اي به اندازه تمام سالهاي گمشده ام سر دادم. چقدر سخت است آدرس گم شدهات را بدهند، بروي و بروي، و بعد ببيني كه نيست؛ و اينهمه سال بيخود دل خوش كردهاي به آدرس كهنه و پوسيده اي كه تازه جنگ تير بارانش كرده!
طاقتم تمام شد. ترس تا پيشانيم بالا آمد، راننده را چند بار صدازدم! بيدار نشد. دنيا همچنان به عقب ميرفت، يادم افتاد يكبار پشت كاميوني نوشته بودند " اي كاش زندگي هم دنده عقب داشت". خواستم فرياد بزنم نه! چه فايده كه نتواني هيچ چيز را عوض كني. نتواني من باشي!
به شانهاش زدم ،بيدار نشد. چشمانش همچنان بسته بود. در نا اميدي و ترس، باز فقط يك راه به ذهنم رسيد: گشودن چشمهایم
